واقعا از معاشرت با ادمای بی ذوق نه تنها لذت نمیبرم بلکه برام نوعی عذابم هست.
زیر بارون نمیری چون خیس میشی
روی چمن نمیشینی چون لباست کثیف میشه
شیرینی نمیخوری چون قند داره
از گل لذت نمیبری چون فردا خراب میشه میندازیش اشغالی.
این ادما هم لذت زندگی کردن رو از ادم میگیرن،هم کم کم شما رو هم شبیه خودشون میکنن.
قصد دارم تک تک کتابامو از دیوار اتاق اویزون کنم، انقد مشت بزنم بهشون تا چیزی ازشون نمونه، بعد در حالی که بعضیاشون بخاطر زخمی شدن دستام خونی شدن باقی موندشونو جمع کنم تو یه کارتن، و هر چند وقت یبار به این اثر زیبا نگاه کنم.