همین الان فهمیدم بهترین معلم مدرسمون سرطان گرفته.
*غم.
اگه دوست داشتید براشون دعا کنین🙏
﴿اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرِّ التَّقِيِّ، الصَّادِقِ الْوَفِيِّ، النُّورِ الْمُضِيءِ، خازِنِ عِلْمِكَ، وَالْمُذَكِّرِ بِتَوْحِيدِكَ، وَوَلِيِّ أَمْرِكَ، وَخَلَفِ أَئِمَّةِ الدِّينِ الْهُداةِ الرَّاشِدِينَ، وَالْحُجَّةِ عَلَىٰ أَهْلِ الدُّنْيا، فَصَلِّ عَلَيْهِ يَا رَبِّ أَفْضَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَىٰ أَحَدٍ مِنْ أَصْفِيائِكَ وَحُجَجِكَ وَأَوْلادِ رُسُلِكَ يَا إِلٰهَ الْعالَمِينَ.﴾
در آغوشم بگیر و نجاتم بده. قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها میبینمش.
"در آغوشم بگیر و نجاتم بده"، گویای رمزی پنهان است. من، به من. به بخشی از من که در حال گریختن از تاریکیِ نیمه دیگری از من است.
#me
"در آغوشم بگیر و نجاتم بده" نه از کسی دیگر. بلکه مرا از من نجات بده. از آن مردی که با لبخندی مرموز از گوشه و کنار اینه نگاهم میکند. درحالی که دستانش را در جیب های شلوارش جای داده، و گویا میخواهد ثابت کند که من اویم و او من است!
#me
"در آغوشم بگیر و نجاتم بده" از شر خاطراتی که از چشمان آن مرد دوباره مجسم میشوند. خاطرات شبحوار آن شب ها دوباره در ذهنم پرسه میزنند. ادعایش مدلل و مبرهن است. چشمانش مطمئن پلک میزنند. او من است.
#me
"در آغوشم بگیر و نجاتم بده" ترس تمام وجودم را ربوده است. از چه زمانی انقدر وحشتناک شده ام؟ بخش کوچک و پر حرف وجودم جواب میدهد:«خب که چه؟ می ارزد. در عوض تبدیل به شخصی ترسناک تر و پر ابهت تر شده ای. تفنگی پر در جیبت میچرخانی و با چشمانی خمار دیگران را نگاه میکنی.ترس؟ ترس یعنی قدرتی که مهار نشده.تو حالا همان مهارگری» حتی ان بخش کوچک پر حرف هم ترسناک شده است.
#me
"در آغوشم بگیر و نجاتم بده" بگذار بدانم که هنوز نور کوچکی میتواند در وجودم روشن شود. مرد در اینه سرش را کمی کج میکند و با لبخندی ارام از اینه بیرون می اید. دیگر کسی را در اینه نمیبینم. گویا پرده سیاهی روی ان کشیده اند. مردد به مرد نگاه میکنم. همچنان با لبخندی ارام تر از قبل نگاهم میکند. میخواهد ارامم کند؟ او خودش مخل ارامش من است. گویا از نگاهم ذهنم را میخواند که ارام میخندد. پر سوال نگاهش میکنم. جوری که انگار همه چیز را میداند نگاهم میکند. نفس عمیقی میکشد و بالاخره سخن میگوید: "در اغوشم بگیر و نجاتم بده، تکه ای از من را گم کرده ام. من انعکاس درون توام. تمام این التماس ها برای بدست اوردن کمی امید، چیزیست که من از تو طلب میکنم. این منم که ترسیده ام.. منم که از تو تعجب میکنم.منم که تمام مدت در تلاش برای حفظ تو بودم. چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. فقط در اغوشم بگیر و نجاتم بده. قاتلی به دنبال من است، که گاه به گاه در آینه میبینمش. همانکه با تمام وجود با آن میجنگم!"
#me
لازم به ذکره این جمله اولیه از داستایفسکی بود نمیدونم چیشد تصمیم گرفتم ادامش بدم.
﴿اَللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاً وقائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طَویلاً ")💚﴾