هدایت شده از فورنده کاردارم|Ñø Rêssōn
براستی که هر یک از ما زندگیمان به مانند گذر فصل هاست؛
در بهار، نهالی تازه هستیم دریغ از ترس سرما و غافل از گریزان گرما. اغاز میشویم و میپیماییم در مسیری پر از تازگی، پر از رنگ و لبخند.
در تابستان، کم کم در دنیایی پا میگذاریم که فقط خورشید است، در این فصل سخت است دانستن اینکه گرمای طاقت فرسا مزایا و موهبت است یا عذاب و نکبت.
در پاییز، شعله ای از رنگ های سرخ و زردِ درونمان کم کم برگ های ریزانی میشوند بر کف دنیایمان. اینجا هیچ چیز عالی نیست، اما زیباست.
در زمستان سرما در وجودمان حکمفرماست. بار دنیا رنج اور نیست، زیبایی شگفت اور نیست، همچیز اینجا سفیدیست و خاموشی. در این فصل فقط نیازمند گرمای پایانی هستیم، یک لبخند، یک حس فراتر از انچه که تجربه کردیم. در نهایت ابر های بی حسی کنار میروند و یکباره همه چیز ذوب میشود. شاید این قشنگترین نوع پایان برای داستان فصول است.
-Dazai-