از پنجرهی قطار به دوردستها خیره میشوم، زمین زیر نور عصرگاهی میدرخشد، دشتها آرام نفس میکشند، رودها در مسیرشان میلغزند، کوهها در افق استوار و خاموش ایستادهاند، هر ایستگاه مکثی کوتاه در ترانهی سفر است، هر درخت دستیست که به آسمان سلام میدهد، هر خانهی کوچک کنار ریل نشانی از زندگیست که ادامه دارد، قطار پیش میرود، و من در میان این حرکت بیپایان احساس میکنم جهان هر لحظه تازهتر میشود، مثل نسیمی که هر بار بوی دیگری با خود میآورد.
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی نویسنده ها میگن نیشخند زد یعنی اینننن💔
𝐣σ𝐈Ň 📔 ↳@lara_book