من نمیخواستم اخرش رو بخونم هرچند قبلا به لطف چند نفر اسپویل شده بودم ولیییی دوستم خوند قرار بود چیزی نگه ولی بعدش که خوند فک کردم مرده تکون نمیخورد بعدش هم واکنشش عالیییی بود دیگه خوندم😂💔
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من نمیزارم زیبایی ایشون رو یادتون بره
هدایت شده از لارا | lara
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نسخه ویرایش یافته تقدیم بانو🏆
𝐣σ𝐈Ň 📔 ↳@lara_book
وای خدا دوستم گفت که شعر هامو نشون شوهر عمه اش و باباش داده و من اینجوری بودم که:
چیییییییییییی
درون ذهنم همهمهایست بیپایان؛ افکاری که بیاجازه میآیند و میروند، گاهی آرام مثل نسیم خیال، گاهی طوفانی مثل بغضی قدیمی.یا شاید افکار همچون مهمانهایی هستند،که نیمه شب بی در زدن وارد خانهیِخیالم میشود.منِ امروز با منِ دیروز حرف میزند، و منی که شاید هرگز نباشد، گوشهای نشسته و فقط نگاه میکند. تصاویر محو میشوند، واژهها نیمهکارهاند، رؤیاها ناتمام، و سؤالها بیجواب؛ اما همینها معنای بودن مناند. ذهنم خانهایست با هزار اتاق تاریک و روشن؛ در یکی کودکیام با چشمهای پر از سؤال نشسته، در دیگری شاعری با واژهها میجنگد، و در گوشهای دختری ایستاده با قلبی زخمی و امیدی روشن، که هنوز باور دارد نور از شکافهای تاریکی عبور میکند.من با ذهنم زندگی میکنم؛ با آشوبها و آرامشهایش، با ترسها و جرأتهایش. هر روز، از نو، خودم را در آینهی افکارم میبینم
_لارا