وای خدا دوستم گفت که شعر هامو نشون شوهر عمه اش و باباش داده و من اینجوری بودم که:
چیییییییییییی
درون ذهنم همهمهایست بیپایان؛ افکاری که بیاجازه میآیند و میروند، گاهی آرام مثل نسیم خیال، گاهی طوفانی مثل بغضی قدیمی.یا شاید افکار همچون مهمانهایی هستند،که نیمه شب بی در زدن وارد خانهیِخیالم میشود.منِ امروز با منِ دیروز حرف میزند، و منی که شاید هرگز نباشد، گوشهای نشسته و فقط نگاه میکند. تصاویر محو میشوند، واژهها نیمهکارهاند، رؤیاها ناتمام، و سؤالها بیجواب؛ اما همینها معنای بودن مناند. ذهنم خانهایست با هزار اتاق تاریک و روشن؛ در یکی کودکیام با چشمهای پر از سؤال نشسته، در دیگری شاعری با واژهها میجنگد، و در گوشهای دختری ایستاده با قلبی زخمی و امیدی روشن، که هنوز باور دارد نور از شکافهای تاریکی عبور میکند.من با ذهنم زندگی میکنم؛ با آشوبها و آرامشهایش، با ترسها و جرأتهایش. هر روز، از نو، خودم را در آینهی افکارم میبینم
_لارا
همین که گوشی رو چک میکنم همه ی پیاما: کیت کای
کیت خوبه کای بده
کای بده کیت خوبه