- خُرَّم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
آمدی؟! وه که چه مشتاق و پریشان بودم«:
@MyPlaymusic
من همیشه نباید حرف بزنم
و بعضی وقتا بیشتر از همیشه نباید حرف بزنم.
بعضی وقتا انقدر خسته ای
انقدر داری نمیتونی
انقدر همه چیز آوار شده رو سرت
که میبینی تو حرف داری برای گفتن
میبینی تو میتونی بگی و سبک بشی
بگی تا همه همه چیو بفهمن و بفهمن تقصیر تو نیست
بفهمن حقت نبود اینطوری بشه
ولی دیگه حالشو نداری
دیگه حتی حوصله دفاع از خودتو نداری
با خودت میگی بزار هرچی میشه بشه
دیگه چی دارم برا از دست دادن
پس هندسفریتو میزاری تو گوشتو با خلاص شدن از شر حرفای مزخرف با یه لبخند وانمود میکنی همه چی خوبه.
ببین تو اگه با طرفت حال کنی
اگ عاشق باشی
تو جایی ک سقف داره باهاش ستاره هارو میشماری «:
اونجا که ریچل به راس میگ:
متاسفم نمیتونم ببخشمت، آخه تو تنها کسی بودی ک باور داشتم هیچوقت بهم آسیب نمیزنه))
یه مود عجیبی دارم که انگار
میخوام داد بزنم، نمیشه
میخوام داد نزنم، نمیشه
میخوام بخابم، نمیتونم
میخوام بخندم، یه چیزی نمیزاره
میخوام برم بیرون، ولی حس و حالش
نیست؛ آدمای اطرافمو دوست دارم
ولی حال و حوصلشونو ندارم .
خیلی چیزای دیگه که حتی نمیدونم ..
کلا یه مود عجیبیه که حتی
خودمم نمیفهممش
هدایت شده از باد مارا خواهد برد
تویی که موقع ناراحتیام با کارا و حرفات سعی میکنی بخندونیم و حالمو خوب کنی خبر نداری چقد قشنگی .
‹ سال داره تموم میشه
ولی مهم اینه که کی برات موند ، کی باهات راه اومد
کی تلاش کرد که خنده بیاره روی لبات وقتی
که از غصه بریده بودی ، کی قدرِ بودنت رو
دونست و کی همیشه بخشیدت
و کی دوستت داشت وقتی که
اصلا دوست داشتنی نبودی! ›
اگه بگم حالم بده هنوز مثل قبل با دیوونه بازیات سعی میکنی بخندونیم؟