نوشته بود : در برخی از عکسها و پیامهایمان انقدر مرا دوست داری ، که باورم نمیشود رفتهای .
من کلی ایده و هدف و انگیزه و از این جور چیزا دارم
اما سوال اصلی این جاس..
کی حال داره از جاش بلند شه؟
همیشه منتظر بودم
منتظر بودم یکی ازم بپرسه "خوبی؟" و بعد بهش بگم، براش تعریف کنم که نه خوب نیستم و چرا خوب نیستم
ولی هیچ کس اونقدر بهم نزدیک نبود
هیچ کس انقدر نزدیکم نبود که بتونم بهش اعتماد کنم و از دردهام بگم
پس فقط همه چی رو تو خودم ریختم و به مرور زمان بهش عادت کردم.
ماریا به کامو نوشت:
"حتی اگر ناراحتی، به هم ریختهای، با همان ناراحتی مرا محکم بغل کن.
محکم، بسیار بسیار محکم."
آدما اشتباه میکنن
منم اشتباه کردم!
بادی میفهمیدم با من خوشحال نیسی
تلاش بیخود میکردم!