زمانش که رسید، تو را فراموش میکنم.
اما نمیدانم کِی زمانش میرسد..!
هرگز؟ شاید!
حس و حالم الان دقیقا شبیه کسیه که از
پشت شیشه های فرودگاه یکی رو بدرقه کرده
و آخر سرم بهش نگفته که چقدر دوسش داره.
مودم یجوریه که:
انگار لیوان هات چاکلتم از دستم ول شده و افتاده زمین.
انگار مغازه هر طعم چیپسی داره جز سرکه ای.
انگار بستنی نخوردهام آب شده.
انگار زنگ اول دیر مدرسه رسیدم.
انگار کافه ای که دوست دارم بسته شده.
انگار آهنگام و عکسام اشتباهی از گوشیم پاک شدن.
انگار سریالی که دوست دارم رو فهمیدم قرار نیست دیگه ادامه بدن.
انگار غروب جمعهست.
انگار همه چی سیاهُ سفیده.
من کوه نیستم، قوی نیستم. من درختم، ریشهم، میتونم بغلت کنم و سبز بشی '
مثل رز برای جک .
مثل استلا برای ویل .
مثل گریس برای تامیشلبی .
مثل هلوییز برای مارین .
مثل شیرین برای فرهاد .
مثل هارلی برای جوکر .
مثل ژولیت برای رومئو .
مثل تام برای پتریک .
مثل بابی برای ارون .
مثل بیبی برای جانی .
مثل استر برای الی .
مثل لیلی برای مجنون .
مثل تسا برای هاردین .
مثل تو ، برای من!
این اخلاقای بدم، رک بودنم، تند برخورد کردنم و زدن حقیقت تو صورت هر کسی، بی اعتمادیم نسبت به همه چیز و همه کس و حوصله نداشتنم برای ارتباط برقرار کردن با دیگران خستم که کرده هیچ؛ یه جا از اینی که هست تنها ترم میکنه.
اینم قشنگه: فقط زمانی میتونی به یه نفر بگی عاشقتم که قدرت پس زدن هزار تا بهتر از اونو داشته باشی.