بعضی وقتا احساس میکنم یهو برات نامرئی میشم و به کل فراموشم میکنی.
امیدوارم هیچ آدمی واستون از «کاش زود تر میومدی تو زندگیم» به «کاش هیچوقت نمیشناختمت» تبدیل نشه.
این روزا تنها کاری که ازم برمیاد اینه که دراز بکشم کف اتاق ، به گذشته فکر کنم. به آدمایی که تو زندگیم اومدن و رفتن ، به عشق و علاقه ، به اون حال خوبی که فراموش شده ، به رویاهایی که خاکستری شدن.
به عمری که تباه شد .
ولی انتظار داشتم سال جدید دیگه حالم بد نشه ، دیگه از این شبای سنگین و سخت نداشته باشم اما مثل اینکه زیادی خوش خیال بودم تا ته دنیا اوضاع همینه .
توصیف حال من دقیقا همون جاست که شاعر میگه:
خستهام نیست کسی حال مرا درک کند
کاش شبی این روح،جسم مرا ترک کند....
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.
راستشو بخواین تو زندگی یه جاهایی هست
بعد کلی دوییدن یهو وایمیسی ،
سرتو میندازی پایین و آروم میگی (دیگه زورم نمیرسه...)
حقیقتا خیلیامون الان همونجاییم-!