صبح به صبح یه چهارپایه میزاره جلو در خونه و زل میزنه به خیابون..
آلزایمر داره ولی میگه:
خوب یادمه یکی قرار بود بیاد و هنوز نیومده!
کاش یروز اینقد دل و جرعت دار بشم که خودم با پای خودم بیام بهت بگم چقد دوستت دارم.
از تو که حرف میزنم
چنان نوبرانه میشوم؛
که بهار هم
دهانش آب میافتد …!
تنها واکنشی که میتونم در مقابل
هرچیزی نشون بدم فقط نگاه کردنه
نه حوصله حرف زدن و توجیح کردن
و توضیح خواستن دارم،نه دلم میخواد
چیزی رو بدونم و بفهمم . .
فقط نگا میکنم .
باز خواهی گشت
همانگونه که در خواب
دیده بودی؛در میزنی و من . .
من اما دیگر پشت هیچ دری منتظر
هیچکس نیستم .
یه سکوتی هم هست که مال
بعد از شنیدن یه سری حرفاییه
که نباید میشنیدی؛
حس عجیبیه . . بیرونش سکوته
ولی از درونت هی صدا شکستن می یاد .
بهترین تعریفی که از تنهایی شنیدم این بود
ماه ها خودم نبودم و کسی متوجه نشد .
بالاخره یه روز با خودت میگی:
عصبانی میشد،قهر میکرد،
زیاد سوال میپرسید
ولی منو خیلی دوست داشت .