بهترین تعریفی که از تنهایی شنیدم این بود
ماه ها خودم نبودم و کسی متوجه نشد .
بالاخره یه روز با خودت میگی:
عصبانی میشد،قهر میکرد،
زیاد سوال میپرسید
ولی منو خیلی دوست داشت .
بزرگترین باگ آدما...
اینه که نمیتونن از دل همدیگه خبر داشته باشن.. !
من آدمی نیستم که تلاش کنم برای آدمایی که برام مهم نیستن ، اگه برات تلاش کردم یعنی دوست دارم و نمیخوام بری ، وگرنه با یه لبخند و گور بابات میتونستم همون اول تموم کنم همچیو.
حالم بده ناراحتم،عصبیم،قلبم سنگینه،نمیتونم بخابم،گریه دارم از خودم بدم میاد،تنهام،بلاتکلیفم،سردرگمم،نمیدونم باید چیکار کنم میخام تبدیل شم یه سنگ.
یه جاهاییهم زورت نمیرسه واقعاً ، فقط مجبوری لامپو خاموش کنی و بخزی زیر پتو !
تصورم از مغرم یه صفحه ایه که خط خطی شده و هیچ نقطه ی سفیدی روش باقی نمونده.
متوجه این قضیه شدم که اره هرچقدر دلم پر و ناراحت باشم و حرفام زیاد باشه به همون اندازه هم میتونم ساکت ترین باشم.
حالم اونجوریه که اخوان ثالث میگه:
خواهم که به خلوت کده ای
از همه دور...
من باشم و من باشم و من باشم و من ..