آدما خیلی دیر میرسن ، خیلی دیر محبت میکنن ، خیلی دیر میفهمنت ، خیلی دیر پشیمون میشن ، و دقیقا بین همین فاصله هاست که از چشمت میفتن و برات تموم میشن ؛ طوری که دیگه هیچوقت نمیتونی اون حسی که قبلاً داشتی رو بهشون داشته باشی حتی< تنفر > .
حالم خوبه اما خنثی ام
نه خوشحالم،نه ناراحت
اما دلم گرفته،نمیدونم به چی یا چه کسی
فکر کنم که حداقل یکمی آروم بشم
حتی نمیتونم حالمو توضیح بدم
خنثی ام اما به اندازه کل دنیا
فکرم درگیره .
کاش میتونستم به آدما دست بزنم و دردشونو بکشم تو جونم.
اینکه همه حالشون بده و کاری از دستم برنمیاد داره عذابم میده.
وقتی یکیو دوس دارم اینقدر گاردمو میارم پایین ك فکر میکنه اعتماد به نفس ندارم و داغونم ؛ داداش من یه از خود راضی روانیم که فقط با تو خوبم .
شما میگید فراموشش کن ولی شهریار در جوابِ این جمله خیلی خوب میگه:
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم!
ناگهان دل داد زد: دیوانه ! من میبینمش.