بعضی وقتا حس میکنم، همه کس و همه چیز در حالِ حرکته و فقط منم که متوقفم .
محیا زند میگه : مونالیزا بی لبخند، شیراز بیحافظیه ، پاییز بی باران ، دریا بی موج ...
همه را تجسم کن ؛ من بیتو همانقدر نچسب و دلگیرم !(:
عصبی بود. از عالم و آدم شکایت میکرد. توی تنهایی سرش رو به دیوار میکوبوند و توی جمع همون درد دیوار رو سر بقیه خالی میکرد. بعد که خالی میشد، کنج خونه پناه میگرفت. اون سزاوار مجازات نبود؛ اون به کمک احتیاج داشت .
خیلی خوشحال میشم یکی بیاد بهم بگه وسایلاتو جمع کن کاراتو انجام بده که دیگه آخرشه، داری آخرین دقایق عمرتو زندگی میکنی؛ شاید ترسناک باشه اگه مرگ بیاد سراغت قطعا ترس داره ولی اینکه از این زندون خلاص بشی شیرینه .
میگه که اگه تو به اندازه کافی دوسش نداشته باشی و بهش محبت نکنی میره ؛ ولی بگید تکلیف ماهایی که تمومِ خدمونو گزاشتیم ولی بازم رفت، تکلیف مایی که حس ناکافی بودن خرمونو گرفته ولکنم نیست، چیه ؟
یه دردایی هستن به اسم نمیدونم، این دکترای احمق فکر میکنن مشکلت افسردگیه یا سادیسم شدید و اسکیزوفرنی یا حتی مازوخیسم، ولی تو مشکلت فقط نمیدونمه. نمیدونما عجیب مزهی زهرماری دارن، یه چیزی تو مایههای خوردن بستنی وانیلی یخزده با دهن پر خون و سردرد میگرنی، اونم وقتیکه قشنگ حس میکنی یکی با متهبرقی رو مخت سمفونی خلق میکنه دقیقا همینقدر زجردهنده، دقیقا همینقدر نمیدونم!