آدما همیشه میگن که فراموش کردن و دیگه بهش فکر نمیکنن ، اما هیچوقت اینطوری نیست میدونی ؟ اعماقِ قلبشون.
نه که غمگین باشم ها ، نه دیگه نه ، اما گم شدم و عادت کردم به گم شده بودن.
هرچقدر که فکر میکنم نمیتونم بفهمم مشکل کجاست ، اما همش نمیشه ، همش نمیتونم ، همش نمیخوام.
من دیگه نمیخوام قوی باشم ، من میخوام شرایط جوری باشه که اصلاً نیازی نباشه قوی باشم.
منو بغل کن , ازم نپرس چیشده چه اتفاقی افتاده , بغلم کن , سعی نکن حرفای تو مغزمو بخونی چون خیلی پراکندن , اونقدر که حتی خودمم نمیدونم چیان , فقط بغلم کن شاید گریه راهِ حل خوبی بود.
نیمی از تنهایی یکدیگر را برای خود برداشته بودند ، و هنوز هم تنها بودند ، اما با هم!