او را خوب میشناختم،همیشه در خیابان ها و کوچه پس کوچه های مغزم قدم میزد و حسابی افکارم را بهم میریخت،گهگاهی ام شیطنش گل میکرد و بی هوا سنگی به دریچه ی قلبم پرتاب میکرد و فرار میکرد،مختصر بگویم آشنایی غریبه بود که فرصت زندگی کردن را از من گرفته بود.
یه سری داستانا هست که برای هیچ کس تعریف نکردی، اون دردایی که هیچ جا حرفی ازشون نیوردی، ولی همونان که تو غمگینترین لحظهی روزت با توان. اونا آخرین بند بین تو و گذشتهن.
درونگرا بودن خیلی عجیبه؛ در عین حال که ممکنه در طول روز کلی حرف بزنی، وقتی شب دراز میکشی مغزت تا خرخره پرہ؛ چون نه حرفی از مشکلاتت زدی، نه فکرای مهمی که از مغزت گذشته
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.
وقتی با یکی از تهِ تهِ دلت میخندی؛ هیچوقت
دقت نمیکنی چی تنشه یا قدش چنده
و قیافش چقدر شلختهس، میخندی و حالت
خوبه، این یعنی همه جوره دوستش داری:)
من هیچیم نیست فقط یه چند وقتیه حالم بی دلیل ناخوشه نه دعوایی کردم نه قلبم شکسته نه قلبیو شکوندم، فقط تو خنثی ترین حالت ممکنم دارم روزامو شب میکنم و این حالت از صدتا گریه کردن و عربده کشیدن بدتره .
تو دقیقا برام مثل همون لحظه هستی که شارژم یه درصده و به موقع میرسم خونه و گوشیمو میزنم به شارژ، مثل خوشحالی پیدا کردن پول ته جیب لباسای پارسالم، مثل آخرین تیکه پیتزا، مثل بوی خاک بارون خورده، مثل آخرین زنگ مدرسه، مثل ذوق نخوابیدن شبی که فرداش میخوای بری اردو، مثل استرس اولین قرار، مثل قدم زدن رو ماسه های ساحل، مثل حسی که وقتی وارد مغازه لوازم تحریری میشی و یه عالمه چیزای قشنگ میبینی، مثل حسایی قشنگی که هر بار تجربشون کنی هیچوقت برات تکراری نمیشن و همیشه دوست داشتنین..