تو يه ديوار نياز داشتی که وقتی حالت خوب نيست ،
بهش مشت بكوبی ،
و وقتی حالت خوب شد بهش پشت كنی .
اون دیواره من بودم.
درحالِ حاضر از تو ، فقط یه حسِ نامفهموم و گُنگ ، اون گوشه کنارهایِ قلبم ، دقیقا جایی که حس نمیشه دارم ..
شاید خیلی بهتر از من باشه، خیلی زیباتر از من، خیلی مهربونتر از من، ولی هیچ جای دنیا، هیچکس اندازهی من وقتی غم داری بغض نمیکنه، هیچکس با فکر نبودنِ تو اشکاش سرازیر نمیشه، هیچکس مثل من نگرانِ دیر شدن تایم غذات نمیشه، هیچکس غصه نمیخوره که چرا کم میخوابی، هیچکس تویِ بداخلاقِ اخمو رو مثل من دوست نداره.
تعادل احساساتم از دستم در رفته
یا انقد بی حس و ریلکسم که چیزی نمیتونه
عصبی و ناراحتم کنه،یا انقدر حساسم که
با کوچیکترین چیزی عصبی میشم؛
حد وسطمو گم کردم.
حساونبچهایرودارمکهتومدرسه
بخاطر رفیقش
باهمهیکلاسچپافتاده.جلویهمهوایسادهو
کلکلاسوباخودشدشمنکردهبعدالانهمونکسی
کہبخاطرشباهمهدعواششدهرفتو
دیگهنیستش.
حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمیکند ولی اگر بخواهی حالم را عمیقتر جویا شوی باید به تو بگویم که بههیچوجه از زندگی خوشم نمیآید.