اگر سکوت نمیکنم و این سطرها را برایت مینویسم به این خاطر است که ، آنکه من را از درون میشنید ترکم کرده است.
برای تو با این قلب سیاهم مینویسم که تو شاید بتوانی احساسات متناقض من را درک کنی. من ، مجموعهای از بیقراری ، میخواهم بر اضطرابم
فائق آیم.
میخواهم تمام چراغها را خاموش کنم ، پردهها را بکشم ، ارتباطم را با جهان قطع کنم و در رختخوابم درون چیزی فرو بروم که میدانم برای من حفر شده است.
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
نورِ خورشید نه ، ولی تو مثلِ ماه توی شبایِ تاریکی .
نورِ خورشید نه ، ولی تو مثلِ ماه توی شبایِ تاریکی .
قهوه اش رو تموم کرد و گفت :
یه روزی خاک قدر بارونو میدونه
ولی اون روز دیگه بارون نمیباره ،
اگر بعد از چند وقت یک مقدار ازش دوری کنی ، میفهمی که ارزش دوست داشتن داره یا فراموش کردن .
از یه جایی به بعد دیگه حوصله نداری خودتو واسه کسی ثابت کنی، واسه موندن کسی تو زندگیت تلاش نمیکنی، یه جورایی فقط لم میدی و زندگیتو تماشا میکنی ، کی میره و کی میمونه .
محدودم کن به دوست داشتنت
دلم میخواهد جز تو
چیزی به چشم دل نیاید .
جناب ابتهاج میفرمایند: «ما لالیم!»
تلاش میکنیم یه چیزیو به طرفمون بفهمونیم
ولی نمیشه، این زبان برای بیرون از ما ساخته شده! شما درد رو چطوری میخوای به بقیه حالی کنی؟
ما در بیان احساساتمان بیچارهایم!
و او هنوز خود را با جمله ی « اشکالی ندارد همه چی خوب میشود » فریب میدهد.
از دست دادن آدما تبدیل به عادت نمیشه چون دچاری بهش..
به حرف زدناش به خندههاش، به حضورش توی روز و شبایی که باهم میگذرونین...
اصلا آدما وارد زندگیت میشن که یه روزی برن، باید اینو درک کنی!
فرقی نداره چطوری اما تنهات میزارن.