اینجا حتی درد هایشان هم دروغین است
اینجا همه چیز دروغین و غیرطبیعی است
انسانها دروغ میگویند.. از دردهای هرگز نداشته شان شکایت میکنند و در آخر هرگز نمیتوانیم بفهمیم کدام یک از حرفهای آنان بدور از جَو و حقیقی است .
ما اصلاً زنده نبودیم، به زنده بودن نزدیک میشدیم، اما هرگز به آن دست پیدا نمیکردیم.
هیچکس صدای دردامو نمیشنوه، تو شاید بشنوی، تو شاید ببینی، تو شاید ببینی غمِ چشمامو، تو شاید روح خستم رو ببینی، تو شاید بتونی دلیل ناآرومی هامو بفهمی، تو میتونی من رو آروم کنی!.
خیره به آغوشِ آسمون به حرفای تلنبار شده فکر میکرد.طبقِ عادتِ همیشگی، اون حرفای نگفته اما لازم به شنیدنرو مزهمزه کرد،جوید و درنهایت قورت داد.
یکی بهم میگفت اگه تو تمام لحظات تصورش میکنی؛ اگر نمیتونی فراموشش کنی، یعنی روحت تو اون آدم گیر کرده.
قشنگترین نوع دلبستگی همینه که روحت گیر اون آدم باشه؛ جوری که دلت بخواد تو لحظه لحظه ی زندگیت، تو خوشحالیت، تو شادیات، تو ناراحتیت، تو غم هات باشه.
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.
یه تئوری قشنگ هست که میگه ، وقتی دو نفر همو پیدا میکنن و بهم شبیهان و نزدیکن ، انگار که وجودشون بهم وصله ، خدا خاکشون رو از یه جا برداشته .
همینقدر قشنگ :)