با هیچکسم میلِ سخن نیست ولیکن
تو خارج از این قاعده و فلسفههایی!
اشتباه نکن، نه زیباییِ تو، نه محبوبیتِ تو مرا مجذوب خود نکرد!تنها آن هنگام که، روحِ زخمیام را بوسیدی من عاشقت شدم.
مرا در ساکت آیینه ها بنگر که چگونه باز با ته مانده های دستهایم، عمق تاریک تمام خوابها را لمس میسازم.
اگر باران هم میبودی در میان هزاران قطره تو را مییافتم و میگرفتمت.میترسیدم،چرا که خاک هرچیزی را که بگیرد پس نمیدهد.
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.
به مرزهای تنت منم آن پناهنده ی بی رمق.
بعضی آدمها را نمیشود داشت
فقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشت..
بعضی آدمها اصلا برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آنها…
اصلا به آخرش فکر نمیکنی آن هم نه دوست داشتن معمولی، نه حتی عشق، یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست..
اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت.
بعضی از کلمات به خودی خود بدون هیچ توضیح اضافهای خیلی غمگین بنظر میرسن، مثلِ 'بوسیدنِ عکس'