ببخشید اینو می گم
ولی من می ترسم از دوست داشتن کسی:)
می ترسم بدستش نیارم
می ترسم بدستش آوردم ، تنهام بذاره…
من می ترسم از حس خواستن کسی که نخواد منو….
مغزم این روزا :
کات کن ، دیاکتیو کن ، بلاک کن ، از همه بِکَن ، برو جایی ک کسی پیدات نکنه ، عررر بزن:))
مثلا گلای فرشمون غنچه بدن و بزرگ شن،
مثلا خورشید و ماه بهم برسن،
مثلا تو خونمون بارون بیاد،
مثلا بتونیم پرواز کنیم،
مثلا کل تابستون برف بیاد،
مثلا آب دریا قرمز باشه،
مثلا یه روز دوست نداشته باشم...
مهم نیست چقدر آدم دور و برت باشه؛ تو سخت ترین شرایط زندگی اگه یکی متوجه حال بدت شد،اگه فهمید چقدر داری درد میکشی ولی بازم میخندی،اگه با وجود بیخیالیت بازم تو چشمات زُل زد و گفت مطمئنی که خوبی،اون آدم فقط آدم زندگیته! بقیشون همش یمشت ادا و اصول فیکن .
یهشبایی تو زندگی آدما هست که بعد از ساعتها فکر و خیال ، به خودش میاد و میبینه روحش ، از اعماق وجود داره گریه میکنه ، ولی از چشماش هیچ اشکی نمیاد :))
اونجایی که محمد یغمایی میگه:
"نشسته ام وسط زندگی،صبور،غمگین،امیدوار،خسته و ادامه دهنده و ادامه دهنده...!"
دقیقا همون جام.
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
نورِ خورشید نه ، ولی تو مثلِ ماه توی شبایِ تاریکی .
نورِ خورشید نه ، ولی تو مثلِ ماه توی شبایِ تاریکی .
گفت:≼ اگه نویسنده ی یه کتاب عاشقانه غم انگیز بودی آخرین جمله ای که تو کتابت مینوشتی چی بود؟≽
گفتم:≼ قسمت بود ک باهمباشن،ولی قسمت نشد که با هم بمونن≽
یه جنس خاصی از غم رو تو کولهپشتیم نگه میدارم که شونههام و خم میکنه، از آدما دورم میکنه، به سکوت مجبورم میکنه، و طولانیتر از همه احساسات دیگهم بغلم میکنه.