"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
نورِ خورشید نه ، ولی تو مثلِ ماه توی شبایِ تاریکی .
نورِ خورشید نه ، ولی تو مثلِ ماه توی شبایِ تاریکی .
حال من بعد تو مثل دانش آموزیست که
خسته از تکلیف شب خوابیده روی دفترش
او را خوب میشناختم،همیشه در خیابان ها و کوچه پس کوچه های مغزم قدم میزد و حسابی افکارم را بهم میریخت،گهگاهی ام شیطنتش گل میکرد و بی هوا سنگی به دریچه ی قلبم پرتاب میکرد و فرار میکرد،مختصر بگویم آشنایی غریبه بود که فرصت زندگی کردن را از من گرفته بود .
جای من این روز ها میزی است کنج کافه ها
یک طرف اندوه و من یاد تو سمت دیگرش -!
نوشته بود:
"سختترین بخشِ خودشناسی روبهرو شدن با زخمهاییه که نقشی در به وجود اومدنشون نداشتی، اما مسئولیتِ ترمیمکردنشون با توئه،
و گاهی مسئولیتِ تحملِ ترمیمنشدنشون هم با توئه."
+کسی که زیاد فکر میکنه قابلیت این رو داره تو بهترین شرایط یهو غمگین بشه.
-آره زیاد پیش میاد؛
مثلا دارم در یخچال و باز میکنم اشکام بریزن.
دلم میخواد برم به دورو بریام بگم: من فعلا حالم خوب نیست، میشه دست از دوست داشتنم برنداری تا دوباره بیام؟
ما که جوانی نکردیم !
یعنی وقت و حوصله اش را نداشتیم
ما سرمان شلوغ بود ، خیلی شلوغ...
به قدری فکر و مشغله رویِ سرمان سنگینی می کرد ، که درکِ درستی از سن و سال نداشتیم ...
ما حتی کودکی هم نکردیم ،
چشم باز کردیم و پیر بودیم ...
جوری شکستیم ، که زبانِ اعتراضمان ، بند آمد :)
ما قربانیانِ بدترین بُرهه ی تاریخ بودیم !
نسلِ جوانی هایِ بر باد رفته ...
نسلِ بحران و بلا تکلیفی....
خب
من دیگه حرف زدن برام بی معنیه
دلیلی برای حرف زدن و آشنا شدن با آدمای جدید نمیبینم
نمیخوام از نظر بقیه دوست داشتنی باشم
علاقه ای ندارم که به مزخرفات بقیه که راجع به روز مره شون حرف میزنن گوش بدم
در حال حاضر در خلسه ای از سکوت فرو رفتهم و شماهم اگه فقط نباشید حالم بهتره، یا حداقل اگر هم میخواید حضور داشته باشید سکوت کنید؛
اینجوری ممنون میشم ازتون.