الان دقیقا مودم اینه که دوست دارم یه چمدون ببندم، پاشم برم جایی که حتی خودمم نمیدونم کجاست، هیچکس نباشه،
تنهایی غذا بخورم، تنهایی فیلم ببینم، تنهایی گریه کنم و بعد که حالم بهتر شد برگردم، یا شایدم اصلا برنگردم.
چرا فکر میکنید وقتی حالم بده حضورتون خیلی تاثیر گذاره؟!
شما نهایت کاری ک برای بهتر شدن حالم میتونید انجام بدید اینه که با یه خدافظی خوشالم کنید و بزارید از تنهاییم لذت ببرم.
گاهی ، راستش نه ؛ بیشتر وقتا ، درواقع چند مدتیه که همیشه حواسم پرت میشه و غذام از دهن میافته ، چاییم یخ میکنه ، موسیقی که گوش میدم برای بار صدم پلی میشه ، کاغذم خط خطی میشه ، درسم چند خط در میون خونده میشه ، تلفنم خودشو میکشه. به خودم که میام ، از خودم میپرسم : ″چت شده؟ کجایی دختر؟ نگرانتم ، در مرز ویرانیی.″
ناگهان علاقه اش را از دست میدهد؛
شمارا فراموش میکند و اهمیتی نمیدهد که این چقدر برای شما ازار دهنده است...
پس از مدتی به خود آمده و دیدم
حتی اندکی از من در این جسم خسته باقی نماندهست.
از شدت اینکه نمیتونم گریه کنم زخمی عمیق توی گلوم حس میکنم که شدیدا میسوزه و تیر میکشه.
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
و چه بسیاری از حرف ها که گفته نشد؛ نگاه شد...
همونم نشد .
فقط سردرد شد.
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
و چه بسیاری از حرف ها که گفته نشد؛ نگاه شد...
نگاهم نشد بغض شد..