فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
مانند مرگ یک پرنده
مانند یک کنیسهی متروکه فراموش میشوی
مثل عشق یک رهگذر
و مانند یک گل در شب ، فراموش میشوی.
محمود_درویش
انقد نبودنت سنگینه که حتی وقتی بعد چندد ماه هنزفریمو پیدا کردم هیچ تغییری در حالم حس نکردم.
آسمان پرده ی سیاهش را کشید،سکوت رنگِ تیره اش را به دیوار های اُتاق پاشید،چشم هایش که بسته شدند
«خود را در میانِ تصاویری از گذشته پیدا کرد:)...»
این نیز بگذرد
شاید کمی تلخ تر ، شاید با تلخی و سکوتی بیشتر !
با حرف هایی ناگفته تر ..
اما حواست به حرفهایم باشد
شاید این بار من هم با 'این نیز بگذرد' بگذرم ..
ما هممون شکستیم
فقط بعضی هامون خیلی خوب میتونیم
تیکههامون رو کنار هم نگه داریم:)
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
بالاخره داشتم میدیدمت خدا میدونه تا برسم سر قرار چقدر دویدم بین آدما چقد چشم چرخوندم خدا میدونه چقدر
سلام
دیشب میخواستم چند کلمه ای باهات حرف بزنم، منتهاش که غمگین بودم؛ خیلی زیاد.
در حدی که همون سرشب خوابیدم
تا خود صبح کابوس و کابوس و کابوس...
دیروز از همون روزا بود
ازون روزایی ک قرار بود ببینمت
همیشه یادم میمونه این روزا رو
روزایی ک شب قبلش تا صبح کلی فکر و خیال میکنم و گاه و بیگاه لبخندای ریز میشینه رو لبم
صبح پر انرزی تر از هرروز پامیشم و با یه اهنگ شاد شروع میکنم به انجام دادن کارام
قبل ازینکه بیام کلی وقت برای لباس انتخاب کردن میزارم و ادکلنم و میزنم
بعد یهو ب خودم میام میبینم وااای نه دوباره داره دیر میشه
بعد با یه دلشوره ی خاص و عجیبِ دوست داشتنی بدو بدو خودم و میرسونم بهت
اما دیروز فرق داشت
شب قبلش زود خوابیدم و به هیچ چیز فکر نکردم
صبح خیلی عادی و کسل پاشدم و ب کارای روزمرهم رسیدم
بعدم پاشدم و با اتوبوس اومدم
وقتی رسیدم میخواستم تا محل قرارمون بدوعم
یعنی شروع کردم ب دویدن
داشتم همون دلشوره قشنگع رو میگرفتما
ولی ی نگا ب ساعت کردم دیدم دیرم نشده ک
تازه ب ساعتم زودتر رسیدم
گفتم تو ک منتظرم نیستی
میدونی اون ترسِ ته دلم ک میگفت الان میام و باهام سرد رفتار میکنی ذوقمو کشته بود
همینم شد...
شاید چند کلمه ی کوتاه رد و بدل شدش
و من در آخر باترسم رو به رو شدم
ترس دوست نداشتنت..
ترس نداشتنت..