راستشو بخوای هنوزم به نبودنت عادت نکردم.
صبحا که از خواب پا میشم حس میکنم پیامی ازت دارم. روزا سر درگم و گیجم، ته دلم همش دلشوره دارم. نمیدونم دنبال چیم، حوصله هیچ کاریو ندارم. همهی روزو به گوشی نگاه میکنم و منتظر یه حرف کوچیک از سمت توئم تا دوباره مثل قبل لبخند بزنم. کاش میتونستم کنارم داشته باشمت، من هنوز دوست داشتنت رو تموم نکردم.
این چه داستانیه که هرچیز قشنگی میبینم وایمیسم با دقت عکس بگیرم و تهشم میشه خب که چی ؟
چرا اصلا؟
هدفت چیه ؟
خوب الان بگیری تهش که چی؟
امروز یه جا میخوندم که یه نوع افسردگی هست به اسم «دیس تایمیا» یا افسردگی با عملکرد بالا.
اینجوریه که شما سرکار میری، دوستاتو میبینی، درس میخونی، در مراسم ها شرکت میکنی ولی بطن زندگیتون پر از احساس سنگینی، خستگی و ناامیدی از آینده ست.
فروغ فرخزاد یه جا گفته: «هیچ چیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم؛ نمیدانم.» و من شدیدا باهاش احساس همذات پنداری میکنم. والا منم نمیدونم چیکار کنم.