امروز یه جا میخوندم که یه نوع افسردگی هست به اسم «دیس تایمیا» یا افسردگی با عملکرد بالا.
اینجوریه که شما سرکار میری، دوستاتو میبینی، درس میخونی، در مراسم ها شرکت میکنی ولی بطن زندگیتون پر از احساس سنگینی، خستگی و ناامیدی از آینده ست.
فروغ فرخزاد یه جا گفته: «هیچ چیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم؛ نمیدانم.» و من شدیدا باهاش احساس همذات پنداری میکنم. والا منم نمیدونم چیکار کنم.
بعد از نوشتن تمام دردهایش
در آخرین برگ دفترچهاش نوشت :
من نمردهام
ولی زنده هم نماندهام ..
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"فورنده فعلا
نورِ خورشید نه ، ولی تو مثلِ ماه توی شبایِ تاریکی .
و قسم به روشناییت در سیاهی آسمان ؛