و در پایان این داستان، ماند دختری ک همیشه با "خاطرات"لحظه هایش را گذراند ب دور از هرکسی..
میدونید چیه
نیاز دارم که با آدما بیرون از گوشی حرف بزنم
جلوم بشینن و حرف بزنن و من گوش کنم
انگشتام خستن از نوشتن کلمهها
اما کلی حرف برای گفتن دارم
حضور آدما رو مقابلم میخوام
این حضور چقد مهم بود.
میدونی کی تو این زندگی دهنش .....؟
-اونی که در عین احساساتی بودن مغروره.
تمام اون لحظههایی که ازم پرسیدن چی شده و گفتم هیچی؛ درواقع غمگینترین آدم جهان بودم.
هر کسی در عمق وجود خود، قبرستان کوچکی دارد که محل دفن کسانی است که روزی دوستشان داشته است؛
+ حالت چطوره؟
- دو تا غم دوازده متری میخوره با انواع و اقسام درد .
پنهان کردن بیفایدهست؛
آدمی وقتی عاشق میشود
چنان خواب که از چشمانِ کودکی
جاریست نگاهش همهچیز را لو میدهد...