ذهنم جوری طراحی شده که هر اتفاق ناگوار و تجربهی سهمگین یا هرچی از این قبیل پیش میاد برامو در لحظه پاک میکنه و بعد از گذشت مدت مدیدی میره همونایی که خودش پاک کرده رو از اون پشتمشتها میاره میذاره جلو چشام و میگه حالا سوگواری کن. غصه بخور. خودتو بکش. پارو بزن آشغال.
نمیدانم برای کدامین سوگ بنشینم؛
برای کودک سهسالهای که هنوز
نام زندگی را درست تلفظ نکرده، رفت.
دخترکی که رویای موتورسواری آزادانه
درباد را با خود به خاک سپرد،
غافل از آنکه هنگام پروازش
راه را برای دختران باز میکند.
برای پسری که آرزوی سادهاش
چهار چرخِ نرسیده بود،
و حسرتش را با خود تا ابد برد.
برای دختری که جهانش
در آغوش سرد معشوق فرو ریخت
و گریهاش به قد تمام شب کش آمد.
برای مادرانی که
ستونِ جوان خانهشان را
با دستهای لرزان به خاک سپردند.
و من
میان این همه اندوهِ بیپایان
با هر نفس
شرم را فرو میدهم؛
شرمنده از زنده بودن،
شرمنده از ادامهی صبحها.
از من نخواه با ادب باشم من چیزایی دیدم که تا آخر عمرم میتونم بابتش تو بیمارستان روانی بستری بشم.