به جایی رسیدم که اگه حتی یه رهگذرو ببینم که تو چشماش بغض داره،خودمم میشینم کنارش باهم گریه کنیم؛
میبینی؟ اینجا هرروز صبح یا از مرگ گریه میکنیم یا از زنده ماندن.
عادلانه نیست حمله لشکری از بغض به یک گلو؛
این همه اشک برای یک چشم؛
هضم این همه درد و تنهایی برای یک نفر!
چه کسی میداند..! شاید مرگ به درستی تنها راه نجات آنها باشد و تحمل آتش ان دنیا برایشان راحت تر از زیستن در این دنیا باشد.!
کاش بغل یه لباس بود. میشد از تو کمد دراری بپوشی و بعدش حالت خوب شه.