دقیقاً زمانی که ترس از دست دادنش درونت ظاهر میشه اونم خیلی رندوم باهاش روبهروت میکنه :))))))))))))
تو کتاب « نباید میماندیم » معین دهاز میگه :
در زندگیام سختیهایی را تحمل کردم
که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم.
حتی بعدها ، باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم .
انسان خودش را نمیشناسد ، خصوصاً قدرتهایش را ..
کاش میتونستم تورو تکثیرت کنم و یه ورژن ازتُ همیشه کنارم نگه دارم تا دلم تنگت نمیشد :)))))))))))))))
نـازه .
(:
دوست داشتم بیام حرمت ؛
بشینم یه گوشهای روبهروی گنبدت و بهت بگم ،
این روزا چقدر سخت دارن میگذرن 💔 ..
آدمی به مرور آرام میگیرد ، بزرگ میشود ، بالغ میشود
و پای اشتباهاتش میایستد و دنبال ِمقصر نمیگردد .
گذشتهاش را قبول میکند ، نادیدهاش نمیگیرد و اجازه میدهد هرچیزی که بوده در همان گذشته بماند .
آدمی از یك جایی به بعد میفهمد که از حالا باید آیندهاش را از نو بسازد اما به نوعی دیگر میفهمد که زندگی یک موهبت است ، یك غنیمت است ، یك نعمت است
و نباید آن را فدای آدمهای بی مقدار کرد .
اصلا از یك جایی به بعد حال آدم خوب میشود ..