نـازه .
به جامونده از مُحیل خاکخورده 🤣💗 .
جدا از تموم ِماجراهایی که تو اون زمان تحمل میکردم و چقدر عذاب میکشیدم بهخاطر آدمهای اشتباه و مزخرف ولی واقعیت شیرینیهای خودشم داشت مخصوصاً این مسئله که مدرسهم هنوز با زهره یکی بود :)))))))))
بیشتر از یک سال و خوردهای از اون موقعها نگذشته ولی میتونم بگم خیلی این خلأ که مدرسههامون از هم جدا شد رو حس میکنم. مخصوصا اینکه بهخاطر تفاوت رشته و این مسائل مدرسههامون جدا نشد و بهخاطر این بود که من نرفتم آزمون ِنمونهدولتی امتحان بدم .
حتما اگه هنوزم با سیده بودم آدم خوشحالتری بودم ..
اگه پیش کسی گریه کردی و بازهم تورو آدمِ قویای دونست ، اگه پیش کسی خشمگین شدی و بازم تورو آدمِ مهربونی دونست رهاش نکن ؛ به همین قشنگی ((:
به نرسیدنها عادت کردهام ، جزئی از وجودم شدهاند ؛
حتی در تمامی ِداستانها و تصورات ساخته و پرداختهی ذهنم ، خسته و پریشانم ، گوشهای افتادم و درحال سوگواری برای تلاشهای بی سرانجام میباشم ..
ولی این صحنه تو بچهمهندس که جواد به مامان صدیقه التماس میکنه نَمیر خیلی برام آشناست 💔 :)))))))))