eitaa logo
🌷نغمه های فاطمیون🌷
114 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.6هزار ویدیو
266 فایل
🔴 آدرس ما 🔴 🌷نغمه های فاطمیون🌷 https://eitaa.com/Nagmahyefatamion 🧕کودکان آمر🙎‍♂️ @Koodakan_Amer 🌱تسنیم هدایت 🌱 https://eitaa.com/Tasnimhadayt 🔹ارتباط با خادم کانال و دریافت لینک گروه 👇👇 @Goleyas6111
مشاهده در ایتا
دانلود
لقب امیرالمومنین از سوی خدا داده شد و پیامبر اکرم اولین کسی بود که بین انسان ها علی(ع) را به این نام صدا زد پیامبر فرمود من بر هر دری از درهای بهشت که عبور می کردم می دیدم بر سر در آن نوشته شده است «لااله الا الله، محمد رسول الله، علی امیرالمومنین» لذا این لقب امیرالمومنین از سوی خدا داده شد و پیامبر اکرم اولین کسی بود که بین انسان ها او را به این نام صدا زد. 🌼 🍃 گــــgoleـل یــــــyasـــــــاس 🍃🌼: پیامبر خطاب به امیرالمومنین فرمود که اگر فضائل تو را بگویم می ترسم آن اعتقادی که مسیحیان نسبت به مسیح پیدا کردند را مسلمان ها در رابطه با تو قائل شوند. یعنی همانطور که مسیحی ها مسیح را خدا دانشتند من اگر فضائل تو را بگویم خوف این را دارم که مسلمین هم تو را خدا بدانند. از این جهت پیامبر اکرم خیلی از فضایل امیرالمومنین را نگفت. فرمود علی جان خدا را نشناخت کسی جز من و تو. من را نشناخت کسی جز خدا و تو. تو را نشناخت کسی جز خدا و من. تصور کنید کسی مستقیم در حال گفتگو با خداست. این چه عظمت و ابهتی دارد؟ طبیعی است که اضطراب به وجود ادمی بیفتد و آدم مضطرب شود. لذا خدا به پیامبر فرمود با صدایی با تو حرف زدم که برایت آرامش داشته باشد، چون با او انس داری. پیامبر ادامه می دهد که بعد خدا به من فرمود که ای رسول ما، علی را با نام امیرالمومنین به مردم معرفی کن، نامی که تا احدی قبل از او و بعد از او به این نام نخوانده اند. ان شا الله ادامه ی بحث در جلسه ی آینده اللهم اغفر المومنین 🤲 واغضب علی الکافرین 🤲 و الحمد لله رب العالمین🤲 التماس دعا خدا نگهدار✋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷نغمه های فاطمیون🌷
#جلسه #آموزشی #چگونه نماز خوب بخوانیم برگرفته از کتاب : #استاد_پناهیان با حضور : #خانم_امیر
نماز خوب بخوانیم برگرفته از کتاب : با حضور : 🔹 سوم جلسه ۷ خوشحالیم که ما رو همراهی میکنید اجرکم عندالله. ┏━━━ 🌷🌷🌷━━━┓ @Nagmahyefatamion ┗━━━🌷🌷━━ 🌷نغمه های فاطمیون
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
الله الرحمان الرحیم _یک نماز خوب بخوانیم ؟ سوم ↩️جلسه هفتم سلام به خوبان حالتونم که مثل همیشه خوبه چون نشانه مومن شاد بودن هست 🔴خب رسیدیم به گام سوم نماز ایینه انسان است یعنی چی ایینه؟ امروز تو گام سوم میخوایم خودمون رو.بشناسیم با نمازهامون من این گام رو خیلی دوست دارم چون خیلی از نگاهای اشتباهم رو اصلاح کرد ادمهایی که تو نماز موفق عمل کنند شخصیت موفق و شاد تری دارن ادمایی که تو نماز دلهره و اضطراب دارن ادمیایی که هول هستند و عجله میکنند ⛔️اینجور ادما خارج از نماز تو زندگیشون پر از استرس و تنش هستند ❌یه روز سر ساعت ناهارش اماده نباشه ❌یه روز زندگیش مطابق میلش نباشه با کوچیک ترین مشکل از کوره در میرن کوچیک ترین تغیرات در زندگیش اونو ازپادرمیاره اما فقط میخواد هیچ حرکتی نمیکنه دیگه اونروز هیشکی نمیتونه طرفش بره حسابی داغ میکنه،عصبانی میشه به همه گیر میده دست خودش هم نیستاااا میخواد که کنترول کنه دایم میاد مشاوره که من چیکار کنم 😐 آره درسته که ...... 🍁 ربط به طبع داره 🍁ربط به شخصیت داره اما ربط اصلیش میدونی به چیه ؟؟؟ 🍁ربط به نوع بزرگ شدن داره 🍁ربط به غذا داره 🍁ربط به همه اینها داره ربطش به اینه که وقتی به نمازش نگاه میکنی نمازش کلاغ پر پریه انگار سجده براش یه فنر هست تا سرشو میزاره رو مهر ،فنرش میپره بالا افرین حقا که مومن باهوشی هستی😊 دختر خانمای دم بخت اینجور ادمایی که تو نماز استرس دارن دایم روحشون در حال فرار کردن هست قطعا دیدین در اطرافتون ادمایی که نماز رو کلاغ پر پری میخونن ادمای عصبانی و زود رنجی هستند دایم عجله میکنند و.هول هستند تو نماز اینجور ادما تو زندگیشون ،دوچندان دچار مشکل و استرس میشن اما کسی که مقید به نماز اول وقت نیست ،بیشتر تحقیق کنید اگه دیدین مقید به نماز اول وقت با ادبانه بود بهش اعتماد کنید چون تکیه گاهش خداست✅ چون قدر شناسه✅ قدر نعمات خدارو.با نماز مودبانه میده✅ به این نکته توجه کنید که اون اقا پسری که میاد خواستگاری چجوری نماز میخونه نگو بابا اینا الکیه طرف ۴۰ساله داره نماز میخونه ،اما هیچ خبری از این برکاتی که ما میگیم در زندگیش نیست نماز ایینه است برای ما به راحتی میتونیم شخصیت اطرافیانمون رو با نماز شناسایی کنیم✅ چون این ادم که خدا بااینهمه نعمت دادن بهش هنوز حاضر نیست شکرش رو به جا بیاره چطور حاضره که به شما که در برابر محبت خدا عیچ هستین قدر دانی کنه چون از اول تا اخر نماز کسل و خوابالوده متوجه نیست در چه جایگاهی ایستاده و با کی حرف میزنه اگه تو نماز ارامش داشتی✅ این ارامش تو.زندگیت دوچندان میشه✅ مهمترین چیر تو نماز اینه که بفهمی و درک کنی با چه کسی داری حرف میرنی، خداشاهده به خودمون ظلم میکنیم اگه به این ارامش نرسیم خوشبختی ما در گرو نماز هامون هست بنابر این اگه دنبال یه ارامش دایمی میگردی تو زندگیت بایدتونماز پیداکنی اگه هول بودی و پر از استرس این استرس تو زندگیت دوچندان تر میشه ⛔️ چون معرکس❤️ تشنه که باشین وقتی به چشمه اب برسین قشنگترین لحظه میشه براتون میخوام همگی تشنه این ارامش بشین فعلا کافیه مطالب امروز رو حسابی جا بندازین برا خودتون تا جلسه بعدکه راهکارهای ارامش در نماز رو بگیم میخوام همگی به این عطش برسین 😊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حجةالاسلام شمس؛ خواستگار من اهل نماز نیست، آیا با او ازدواج کنم یا نه؟
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷نغمه های فاطمیون🌷
#دختر_شینا دختر شینا خاطرات قدم خیر محمدی کنعان، همسر سردار شهید ستار ابراهیمی از شهدای برجسته است
دختر شینا خاطرات قدم خیر محمدی کنعان، همسر سردار شهید ستار ابراهیمی از شهدای برجسته استان همدان قسمت : ۵۱ تا ۷۰ با ما همراه باشید . ┏━━━ 🌷🌷🌷━━━┓ @Nagmahyefatamion ┗━━━🌷🌷━━ 🌷نغمه های فاطمیون
🌷 – قسمت ٥١ ✅ 💥 هر چه او بیشتر حرف می‌زد، گریه‌ام بیشتر می‌شد. بچه‌ها را آورد جلوی صورتم و گفت: « مامانی را بوس کنید. مامانی را ناز کنید. » بچه‌ها با دست‌های کوچک و لطیفشان صورتم را ناز کردند. پرسید: « کجا رفته بودی؟! » با گریه گفتم: « رفته بودم نان بخرم. » پرسید: « خریدی؟! » گفتم: « نه، نگران بچه‌ها بودم. آمدم سری بزنم و بروم. » گفت: « خوب، حالا تو بمان پیش بچه‌ها، من می‌روم. » 💥 اشک‌هایم را دوباره با چادر پاک کردم و گفتم: « نه، نمی‌خواهد تو زحمت بکشی. دو نفر بیشتر به نوبتم نمانده. خودم می‌روم. » بچه‌ها را گذاشت زمین. چادرم را از سرم درآورد و به جارختی آویزان کرد و گفت: « تا وقتی خانه هستم، خرید خانه به عهده‌ی من. » گفتم: « آخر باید بروی ته صف. » گفت: « می‌روم، حقم است. دنده‌ام نرم. اگر می‌خواهم نان بخورم، باید بروم ته صف. » بعد خندید. داشت پوتین‌هایش را می‌پوشید. گفتم: « پس اقّلاً بیا لباس‌هایت را عوض کن. بگذار کفش‌هایت را واکس بزنم. یک دوش بگیر. » خندید و گفت: « تا بیست بشمری، برگشته‌ام. » خندیدم و آمدم توی اتاق. صورت بچه‌ها را شستم. لباس‌هایشان را عوض کردم. غذا گذاشتم. خانه را مرتب کردم. دستی به سر و صورتم کشیدم. وقتی صمد نان به دست به خانه برگشت، همه چیز از این رو به آن رو شده بود. بوی غذا خانه را پر کرده بود. آفتاب وسط اتاق پهن شده بود. در و دیوار خانه به رویمان می‌خندید. 💥 فردا صبح صمد رفت بیرون. وقتی برگشت، چند ساک بزرگ پلاستیکی دستش بود. باز رفته بود خرید. از نخود و لوبیا گرفته تا قند و چای و شکر و برنج. گفتم: « یعنی می‌خواهی به این زودی برگردی؟! » گفت: « به این زودی که نه، ولی بالاخره باید بروم. من که ماندنی نیستم. بهتر است زودتر کارهایم را انجام بدهم. دوست ندارم برای یک کیلو عدس بروی دم مغازه. » 💥 بعد همان‌طور که کیسه‌ها را می‌آورد و توی آشپزخانه می‌گذاشت، گفت: « دیروز که آمدم و دیدم رفته‌ای سر صف نانوایی از خودم بدم آمد. » کیسه‌ها را از دستش گرفتم و گفتم: « یعنی به من اطمینان نداری! » دستپاچه شد. ایستاد و نگاهم کرد و گفت: « نه... نه...، منظورم این نبود. منظورم این بود که من باعث عذاب و ناراحتی‌ات شدم. اگر تو با من ازدواج نمی‌کردی، الان برای خودت خانه‌ی مامانت راحت و آسوده بودی، می‌خوردی و می‌خوابیدی. » خندیدم و گفتم: « چقدر بخورو بخواب. 💥 برنج‌ها را توی سینی بزرگی خالی کرد و گفت: « خودم همه‌اش را پاک می‌کنم. تو به کارهایت برس. » گفتم: « بهترین کار این است که این‌جا بنشینم. » خندید و گفت: « نه... مثل این‌که راه افتادی. آفرین، آفرین. پس بیا بنشین این‌جا کنار خودم. بیا با هم پاک کنیم.. » 💥 توی آشپزخانه کنار هم پای سینی نشستیم و تا ظهر نخود و لوبیا و برنج پاک کردیم. تعریف کردیم و گفتیم و خندیدیم. بعد از ناهار صمد لباس پوشید و گفت: « می‌خواهم بروم سپاه. زود برمی‌گردم. » گفتم: « عصر برویم بیرون؟! » با تعجب پرسید: « کجا؟! » گفتم: « نزدیک عید است. می‌خواهم برای بچه‌ها لباس نو بخرم. » یک دفعه دیدم رنگ از صورتش پرید. لب‌هایش سفید شد. گفت: « چی! لباس عید؟! » من بیشتر از او تعجب کرده بودم. گفتم: « حرف بدی زدم! » گفت: « یعنی من دست بچه‌هایم را بگیرم و ببرم لباس نو بخرم! آن‌وقت جواب بچه‌های شهدا را چی بدهم. یعنی از روی بچه‌های شهدا خجالت نمی‌کشم؟! » گفتم: « حالا مگر بچه‌های شهدا ایستاده‌اند سر خیابان ما را ببینند! تازه ببینند. آن‌ها که نمی‌فهمند ما کجا می‌رویم. » 💥 نشست وسط اتاق و گفت: « ای داد بی‌داد. ای داد بی‌داد. تو که نیستی ببینی هر روز چه دسته گل‌هایی جلوی چشم ما پرپر می‌شوند. خیلی‌هایشان زن و بچه دارند. چه کسی این شب عیدی برای آن‌ها لباس نو می‌خرد؟ » نشستم روبه‌رویش و با لج گفتم: « اصلاً من غلط کردم. بچه‌های من لباس عید نمی‌خواهند. » گفت: « ناراحت شدی؟! » گفتم: « خیلی! تو که نیستی زندگی مرا ببینی، کِی بالای سر من و بچه‌هایت بودی؟! ما هم به خدا دست کمی از بچه‌های شهدا نداریم. » 💥 عصبانی شد. گفت: « این حرف را نزن. همه‌ی ما هر کاری می‌کنیم، وظیفه‌مان است. تکلیف است. باید انجام بدهیم؛ بدون این‌که منّتی سر کسی بگذاریم. ما از امروز تا هر وقت که جنگ هست عید نداریم. ما همدرد خانواده‌ی شهداییم. » بلند شدم و رفتم آن اتاق، با قهر گفتم: « من که گفتم قبول. معذرت می‌خواهم. اشتباه کردم.»بلند شد توی اتاق چرخی زد و در را بست و رفت. 🔰ادامه دارد... 👈
🌷 – قسمت ٥٢ ✅ 💥 تا عصر حالم گرفته بود. بُق کرده بودم و یک گوشه نشسته بودم. نه حال و حوصله‌ی بچه‌ها را داشتم، نه اخلاقم سر جایش بود که بلند شوم و کاری بکنم.کلافه بودم. بغضی ته گلویم گیر کرده بود که نه بالا می‌آمد و نه پایین می‌رفت. 💥 هوا تاریک شده بود. صمد هنوز برنگشته بود. با خودم فکر کردم: « دیدی صمد بدون خداحافظی گذاشت و رفت. » از یک طرف از دستش عصبانی بودم و از طرف دیگر دلم برایش تنگ شده بود. از دست خودم هم کلافه بودم. می‌ترسیدم قهر کرده و رفته باشد. دیگر امیدم ناامید شده بود. بلند شدم چراغ‌ها را روشن کردم. وضو گرفتم تا برای نماز آماده بشوم. ‌همان موقع، دلم شکست و گفتم: « خدایا غلط کردم، ببخش! این چه کاری بود کردم. صمدم را برگردان. » 💥 توی دلم غوغایی بود. یک‌دفعه صدای در آمد. صدای خنده و جیغ و داد بچه‌ها که بلند شد، فهمیدم صمد برگشته. سر جانماز نشسته بودم. صمد داشت صدایم می‌زد: « قدم! قدم جان! قدم خانم کجایی؟! » دلم غنج رفت. آمدم توی اتاق. دیدم دو تا ساک بزرگ گذاشته کنار پشتی و بچه‌ها را بغل کرده. آهسته سلام دادم. خندید و گفت: « سلام به خانم خودم. چطوری قدم خانم؟! » به روی خودم نیاوردم. سرسنگین جوابش را دادم. اما ته دلم قند آب می‌شد. گفت: « ببین چی برایتان خریده‌ام. خدا کند خوشت بیاید. » و اشاره کرد به دو تا ساک کنارِ پشتی. 💥 رفتم توی آشپزخانه و خودم را با آشپزی مشغول کردم. اما تمام حواسم به او بود. برای بچه‌ها لباس خریده بود و داشت تنشان می‌کرد. یک‌دفعه دیدم بچه‌ها با لباس‌های نو آمدند توی آشپزخانه. نگران شدم لباس‌ها کثیف شود. بغلشان کردم و آوردمشان توی اتاق. تا مرا دید، گفت: « یک استکان چای که به ما نمی‌دهی، اقلاً بیا ببین از لباس‌هایی که برایت خریده‌ام خوشت می‌آید؟! » 💥 دید به این راحتی به حرف نمی‌آیم. خندید و گفت: « جان صمد بخند. » خنده‌ام گرفت. گفت: « حالا که خندیدی، آن ساک مال تو. به جان قدم، اگر بخواهی اخم و تَخم کنی، همین الان بلند می‌شوم و می‌روم. چند نفری از بچه‌ها دارند امشب می روند منطقه. » دیدم نه، انگار قضیه جدی است و نمی شود از این ادا اطوارها درآورد. ساک را برداشتم و بردم آن یکی اتاق و لباس‌ها را پوشید 💥 سلیقه‌اش مثل همیشه عالی بود. برایم بلوز و دامن پولک‌دوزی خریده بود، که تازه مد شده بود. داشتم توی آینه خودم را نگاه می‌کردم که یک‌دفعه سر رسید و گفت: « بَه... بَه...، قدم! به جان خودم ماه شده‌ای. چقدر به تو می‌آید. » خجالت کشیدم و گفتم: « ممنون. می‌روی بیرون. می‌خواهم لباسم را عوض کنم. » دستم را گرفت و گفت: « چی! می‌خواهم لباسم را عوض کنم! نمی‌شود. باید همین لباس را توی خانه بپوشی. مگر نگفتم ما عید نداریم. اما هر وقت که پیش هم هستیم و تو می‌خندی، عید است. » گفتم: « آخر حیف است این لباس مهمانی است. » خندید و گفت: « من هم مهمانت هستم. یعنی نمی‌شود برای من این لباس را بپوشی؟! » تسلیم شدم. دستم را گرفت و گفت: « بنشین. » 💥 بچه‌ها آمده بودند توی اتاق و از دیدن من و لباس نواَم تعجب کرده بودند. صمد همان‌طور که دستم را گرفته بود گفت: « به خاطر ظهر معذرت می‌خواهم. من تقصیر کارم. مرا ببخش. اگر عصبانی شدم، دست خودم نبود. می‌دانم تند رفتم. اما ببخش. حلالم کن. خودت می‌دانی از تمام دنیا برایم عزیزتری. تا به حال هیچ‌کس را توی این دنیا اندازه‌ی تو دوست نداشته‌ام. گاهی فکر می‌کنم نکند این همه دوست داشتن خدای نکرده مرا از خدا دور کند؛ اما وقتی خوب فکر می‌کنم، می‌بینم من با عشق تو به خدا نزدیک‌تر می‌شوم.  💥 روزی صد هزار مرتبه خدا را شکر می‌کنم بالاخره نصیبم شدی. چه کنم که جنگ پیش آمد؛ و گرنه خیلی فکرها توی سرم بود. اگر بدانی توی منطقه چه قیامتی است. اگر بدانی صدام چه بر سر زن‌ها و کودکان ما می‌آورد. اگر بودی و این همه رنج و درد و کُشت و کشتار را می‌دیدی، به من حق می‌دادی. 💥 قدم جان! از من ناراحت نشو. درکم کن. به خدا سخت است. این را قبول کن ما حالا حالاها عید نداریم. یک سری بلند شو برو خیابان کاشانی ( توضیح: در همدان خیابانی به نام شهید کاشانی وجود دارد که در دو طرف خیابان آپارتمان‌هایی توسط بانک مسکن ساخته شده است. تعدادی از این آپارتمان‌ها در اختیار مردم جنگ‌زده‌ی شهرهای جنوبی قرار گرفته بود. هنوز هم تعداد زیادی از آن‌ها در این آپارتمان‌ها زندگی می‌کنند. ) ببین این مردم جنگ‌زده با چه سختی زندگی می‌کنند. مگر آن‌ها خانه و زندگی نداشته‌اند؟! آن‌ها هم دلشان می‌خواهد برگردند شهرشان سر خانه و زندگی‌شان و درست و حسابی زندگی کنند. » 💥 به خودم آمدم. گفتم: « تو راست می‌گویی. حق با توست. معذرت می‌خواهم. » نفس راحتی کشید و گفت: « الهی شکر این مسئله برای هر دویمان روشن شد. » 🔰ادامه دارد... 👈