eitaa logo
✮•°. 𝓐𝓴𝓲𝓽𝓼𝓾𝓴𝓲 .°•✮
75 دنبال‌کننده
360 عکس
25 ویدیو
3 فایل
𝑊𝑒𝑙𝑐𝑜𝑚𝑒 𝑡𝑜 𝑚𝑦 𝑤𝑜𝑟𝑙𝑑 𝑜𝑓 𝑠𝑡𝑜𝑟𝑖𝑒𝑠 𝑎𝑛𝑑 𝑡𝑎𝑙𝑒𝑠(𝑎𝑛𝑑 𝑚𝑎𝑦𝑏𝑒 𝑎𝑟𝑡𝑠) :3 ℳℯ : @Im_NatsuGood 𝒟𝒶𝒾𝓁𝓎 : @nanayforever
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از Рисованный🎻мир Саймона
نوزدهمین تقدیمی سوم تقديمی‌سوم 🍋برای ناتسوکی عزیزم ممنون بابت شرکتتون عزیزم✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  ‌ ׂܸ𝒜𝓇𝓊𝓃𝒶.𖤐 ׂܸ ‌۫
‌۫ ‌۫ تقدیم به ناتسوکی✧✧ ‌۫ ‌۫
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«چپتر یک» اول صبح بود، پرنده ها پرواز می‌کردند و آواز می‌خواندند، صدای صحبت همسایه ها رو می‌توانستم بشنوم. آقای‌اپلگیت: اوه! سلام آقای‌جانسون! صبحتون بخیر. آقای‌جانسون: سلام، آقای‌اپلگیت! صبح شما هم بخیر، سلام من رو به خانم‌اپلگیت برسون! صدای اونهارو نادیده میگیرم و به خواب ادامه میدم، اما صدای باز شدن پرده‌ی اتاقم رو مینوشم و بعد نور آزاردهنده و گرم خورشید باعث میشه که توی تختم غَلط بزنم و روم رو اونور کنم، پتو رو میکشم روی سرم اما بعد یکی پتو رو از روم می‌کشه. نینا: زود باش نیکسی، بیدار شو ببینم دخترک خوابالو! نیکسی: ولم کن، مامان. او کمی تکونم میده. نینا: زود باش دیگه، مدرسه ات دیر میشه. آهی میکشم و بلند میشم و با چشمان نیمه باز شروع میکنم به حرکت کردن به سمت دستشویی، دست صورتم را میشورم و میرم به آشپزخانه تا صبحانه بخورم درحالی که راه میرفتم یک جانور کوچک رو روی شانه ام احساس کردم، کوچک با پاهای پشمالو. نیکسی: صبحت بخیر، فیفی. فیفی عنکبوتی کوچولو و پشمالو که مامان برای اینکه من "خوشحال" بشوم برایم گرفته، خود او خیلی به حیوانات خانگی علاقه‌مند است، برای همین در یک فروشگاه حیوانات خانگی کار می‌کند. سر میز می‌شینم و با چنگال به تخم مرغ پخته شده‌ی جلویم سیخونک میزنم. نینا: الان برات کمی آبمیوه هم میارم. یک گاز از تخم مرغ میخورم، شدت داغی اون زبونم رو میسوزونه، اما هرچی میجویدم و بیشتر میسوختم بازم هیچ حس دردی نمی‌کردم، زبانم می‌سوخت اما قیافه ام اینطور نمی‌گفت. بعد از تموم کردن صبحانه، آماده میشوم و کیف به دوش فیفی را در قفسش میگذارم و با او خداحافظی میکنم. سوار ماشین که شدم مامان آهنگی شاد و آرامش بخش می‌گذاره، در راه مدرسه از یک پارک رد میشیم، آنجا کودکان کوچولو و بامزه ایی هستند که با ذوق و شوق به سمت پدر و مادر های خود میدوند، به مامان نگاه میکنم، میتونم حسرت و اندوه رو توی چشماش ببینم، حسرت داشتن یک دختر کوچولوی عادی. درکش میکنم، منم حسرت داشتن یک زندگی عادی رو میخورم. وقتی از ماشین پیاده میشوم و شروع میکنم به حرکت کردن به سمت در مدرسه، صدای مامان رو می‌شنوم. نینا: نیکسی! صورتم را برمی‌گردانم طرفش. نینا: می‌دونستی تو خاص ترین دختری هستی که من تابحال دیدم؟ نیکسی: منم دوست دارم مامان. او لبخندی میزنه درحالی که به چشمای سیاه و بی احساس من نگاه می‌کنه، به راهم به سمت مدرسه ادامه میدم ولی میتونم صدای او را بشنوم که آرام زمزمه میکند. نینا: منم دوست دارم دختر کوچولوی من
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«چپتر دو» وارد مدرسه که شدم مثل همیشه همه به من خیره میشدند، بعضی ها جوری بهم نگاه میکردند که انگار یک جانور فضای ام، بعضی ها می‌خندیدند و در گوش یکدیگر پچپچ می‌کردند. با خودم گفتم: "اوه، آره من باید ناراحت میشدم." اما باز هم هیچ حسی نداشتم، هیچ عکس‌العملی نشان ندادم. همین که خواستم وارد کلاس بشوم، یک نفر با اسکیت بُرد و سرعت زیاد به سمتم حرکت کرد، به آرامی یک قدم به چپ برداشتم و از سر راه او رفتم کنار و او با دیوار برخورد کرد. – آی! نیکسی: صبح تو هم بخیر، جکسون. جکسون: نیکس! او لبخندی پر از اظطراب زد، اسکیت بردش را برداشت از رو زمین بلند شد، در حین راه رفتن پایش به بند کفشش گیر کرد و او افتاد. نیکسی: میخواستی منو بترسونی؟ جکسون: آره، ولی خودم بیشتر ترسیدم. اون خندید، بعد به او کمک کردم بلند شود، وقتی دوباره روی دوتا پاهاش ایستاده بود اسکیت بردش، یعنی جِفری، را بغل کرد. به طرز عجیبی او علاقه زیادی به نامگذاری اشیاء، اشخاص و حتی حیوانات داشت. جکسون: امروز چیز جدیدی احساس نکردی؟ وقتی بیدار شدی و صبحونه خوردی و نور زیبای خورشید رو– نیکسی: نه. جکسون: اوه، باشه. وقتی وارد کلاس شدیم، مثل همیشه اِما و مکس داشتن درباره‌ی یک موضوع بی معنی بحث میکردن. اِما: من که فکر نمیکنم معلم ها توی مدرسه بخوابن، این فکر و خیال ها خیلی بچگانه هستن. مکس: آره همه ی معلم ها نه اما مطمئنم خانم‌واتسون توی مدرسه می‌خوابه، آخه مگه میشه که همیشه حتی موقع توفان هم سر کلاس میاد؟! خانم‌واتسون معلم ریاضی ما هست، معلمی پیر و خیلی خیلی بی اعصاب. اِما خواست به بحث ادامه بده که... نیکسی: صبح بخیر بچه ها. مکس: اووووو! صبح بخیر نیکول! نیکسی: من نیکسی ام. مکس: حالا هرچی. او با دستش موهای مرا به هم می‌ریزد، اما بعد اِما دست او را میزند کنار. اِما: اینقدر موهاشو بهم نریز! او به مکس با اعصبانیت زمزمه میکند و رویش را به من برمی‌گرداند. اِما: سلام نیکس! حالت چطوره؟ اون دکتری که مامانم پیشنهاد کرد چیزی گفت؟ نیکسی: آره. اِما: خب بگو دیگه! گفت می‌تونه تورو درمان کنه؟ نیکسی: گفت امیدی بهم نیست. اِما: اوه اینجوری نگو، من مطمئنم که یکروز حالت خوب میشه. جکسون: مگه همیشه همین رو میگی؟ مکس که خیلی از حرف زدن درباره‌ی وضع من ناراحت میشد برای اینکه بحث رو عوض کنه، عینک آفتابی "خفن" خودش رو صاف کرد و دستش رو گذاشت رو شونه ام. مکس: خب نیکولای کوچولو— نیکسی: نیکس. مکس: حالا هرچی، ولی می‌دونستی یک افسانه ای هست که میگه.... هر سه ما صبر میکنیم تا او ادامه بده. مکس: که اِما شبا بخاطر ترس از تاریکی با چراغ خواب می‌خوابه. همون موقع بود که اِما با اعصبانیت کیف روی شونه اش رو گرفت و شروع کرد به دنبال کردن مکس تا او را با کیفش بزند. اِما: مکس! مکس نیشخند زد و به دویدن ادامه داد، دنبال بازی اونا باعث لبخند زدن جکسون شد او رو به من کرد اما باز هم دید که هیچ احساسی نشان نمیدهم. چیزی که این رو جالبتر می‌کنه اینه که همه ی اینا برای اینه که من عکس العملی نشون بدم، مکس ممکنه که خیلی از خود راضی باشه اما روز اولی که باهاش آشنا شدم هرکاری کرد که روی مخ من برود، امید داشت که با کارهاش بتونه مشکل من رو حل کنه اما وقتی دید که من هنوز با صورتی بی احساس بهش خیره شدم، بهم سیخونک زد و گفت. مکس کوچولو(در پارک، اولین باری که او نیکس را دید): تو خیلی عجیبی. برای همین با اِما بحث می‌کنه، بجای اینکه بهم بگه نیکس میگه نیکول یا نیکولای تا روی مخ من برود، یا با جکسون برنامه ریزی می‌کنه که مرا بترسانند، که بیشتر مواقع جکسون رو بیشتر می‌ترساند. اما مکس مثل برادر بزرگ‌تری هست که من هیچوقت نداشتم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا