نوید دلها 🫀🪖
🌷فروش ویژه کتاب شهیدنوید🌷 با امضای خانواده شهید و بسته هدیه فرهنگی(شامل تسبیح آویزدار و کارت زیارت
این پوستر مسابقه هست از امروز تا فردا ظهر وقت دارید شهید رو معرفی کنید 🥺👆🏻
کسانی که#کتاب شهید نوید و کتاب شهید رسول رو دارن هم میتونن شرکت کنند و اگر برنده شدن یه کتاب شهدایی دیگه براشون ارسال میشه
#صبحت_بخیر_عزیزتر_از_جانم 💐🌸
🕊 هرکس در هوای تو نفس کشید، آرام شد، هرکس دل به یاد تو داد، جان گرفت هر کس نام تو را برد، عزیز شد، اتصال با تو، اتصال با تمام خوبیهاست، اتصال با تو، برکت است، زندگی است 🌸🍃
اتصال با تو، تمام خیر است 🌸🍃
🌤💐 أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪَ ألْـفَـرَج 💐🌤
‹بِسْـمِاللّٰھِالرَحمٰـنِالرَحِیـم...!🌿💚!
اَلسَـلامُعَلَیڪَیـٰابقیَةاللّٰھِفِۍارضِہ🖐🏻🌱›
•؛•ᚔᚔᚓ⊰✾⊱ᚔᚔᚔ•؛•
#ذڪرروز
#چھـٰارشنبہ...⇣••
‹یـٰاحَۍُیـٰاقَیـُوم🦋📘'›
‹اےزندھوپـٰایندھ✨💙'›
چله#حدیث_کسا
به نیت#شهید_نوید_صفری
حاجت روایی:
﴿زهرا رمضانیان_
رباب جعفر زاده﴾
روز#پانزدهم
ان شاءالله حاجت روا 🤲🏻
https://eitaa.com/Navid_safare
برشـی از کتـاب #شـهید_نوید_صفری
https://eitaa.com/Navid_safare
کانال رسمی شهید نوید صفری
شادی روحش صلوات💔
چله#زیارت_عاشورا
به نیابت از#شهید_نوید_صفری
هدیه به#امام_حسین_(ع)
و
حاجت روایی شما بزرگواران
روز#بیست وپنجم
https://eitaa.com/Navid_safare
کانال رسمی شهید نوید صفری 💚
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
رمان_لبخند_بهشتی
نویسنده: میم بانو
قسمت_هفدهم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
روز های هفته به سرعت میگذرند و بلعخره روز چهارشنبه فرا میرسد .
کانال های تلویزیون را بی دلیل بالا و پایین میکنم . هیچ شبکه ای برنامه جذاب و سرگرم کننده ای ندارد . دوباره تلویزیون را خاموش میکنم و به اتاقم میروم . اتاقی که اکثر وسایلش کرم رنگ است . سرامیک های شکلاتی و کاغذ دیواری های کرم رنگ اتاق را پوشانده اند . سمت چپ میز آرایش و کمد و در سمت راست تخت کرم رنگم قرار گرفته .
بالای تخت پنجره ی بزرگ با پرده سفید رنگ فضا را روشن کرده است .
رو به روی میز آرایش مینشینم و به تصویر خودم در آینه نگاه میکنم . صورت گرد و لاغر نسبتا سفید ، چشم های کشیده ی مشکی ، بینی قلبی و لب های متوسط . این ها ویژگی هایی هست که اغلب من را با آن ها توصیف میکنند . چهره ی معمولی دارم . نه زیباست و نه زشت . ولی دوستش دارم . از هیکل لاغرم خیلی راضی ام ولی در کودکی بخاطر آن خیلی اذیت شدم . وقتی ۵ ، ۶ ساله بودم دختر های همسن من تپل و بانمک بودند و خیلی مورد توجه قرار میگرفتند ولی من بخاطر چثه ریز و لاغرم توجه زیادی از اقوام و آشنایان دریافت نمیکردم . از جلوی آینه کنار میروم . دلم نمیخواهد خاطرات بد را مرور کنم . کش مو را از روی میز بر میدارم و موهای بلند مشکی ام رادر آن خفه میکنم . صدای آیفون بلند میشود . از اتاق بیرون میروم و نگاه پر تعجبم را به مادرم میدوزم
+منتظر کسی بودید ؟
_آره مادر ، شهریاره
با شنیدن اسم شهریار تعجبم بیشتر میشود .
+چرا نگفتید که میاد ؟ حالا برای چی اومده ؟
نگاهش را از من میدزدد
_یادم رفت بگم . حالا برو لباساتو بپوش بعدا میفهمی .
مادرم اهل دروغ نبود اما خوب میتوانستم تشخیص بدهم که از عمد به من خبر آمدن شهریار را نداده است . رفتار مادرم کمی مشکوک است همین باعث میشود که استرس به جانم بیافتد .
به اتاقم میروم و اولین مانتو و روسری که میبینم را به تن میکنم . به سرعت آماده میشوم و چادر آبی رنگم را روی سرم میاندازم . صدای سلام و احوال پرسی شهریار با اعضای خانواده استرسم را بیشتر میکند
🌿🌸🌿
《دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید بخواب شیرین فرهاد رفته باشد》
حزین لاهیجی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
رمان_لبخند_بهشتی
نویسنده: میم بانو
قسمت_هجدهم
دست های یخ زده ام را روی دستگیره ی در میگزارم و به سمت پایین فشار میدهم . با باز شدن در مادرم را رو به روی خودم میبینم . آرامش نگاهش کمی از استرسم کم میکند . مادر وارد اتاق میشود و روی تخت مینشیند . به کنارش اشاره میکند
_بیا بشین کارت دارم .
این رفتار ها برایم عجیب است . مهمان در خانه باشد و ما در اتاق پچ پچ کنیم .اما باز هم بدون هیچ حرفی میروم و کنار مادرم مینشینم .
لبخند گرمی میزند
_نورا فکر کن شهریار اون بیرون نیست . نگران شهریار نباش داره با بابات حرف میزنه سرش گرمه تو فقط به حرف های من گوش بده و بی چون و چرا جواب سوالای منو بده . تا آخر حرفم هیچ سوالی نپرس
+چشم
نگاهش را از چشم هایم میدزدد . انگار نمیداند از کجا شروع کند . بعد از کمی تامل بلاخره لب به سخن باز میکند .
_نورا تا حالا فکر کردی چرا انقدر لرای منو بابات عزیزی ؟
+چون تنها بچتونم
_نه ، من قبل از تو ۳ بار حامله شدم . دفعه ی اول بچه ۳ ماهگی افتاد ، دفعه ی دوم بچه ۲ ماهگی افتاد . ولی دفعه ی سوم بچه نیفتاد . با هزار جور دارو و قرص بچه رو نگه داشتم . خیلی خوشحال بودم . وقتی بچه بدنیا اومد یه پسر خوشگل و با نمک بود . اسمشو گزاشتیم نیما ، فقط یه مشکل داشت اونم اینکه بعضی از دارو ها به بچه نساخته بود و به ریه اش آسیب زده بود . ریه هاش درست کار نمیکرد . به سختی نفس میکشید . چند مدل عمل روش انجام دادن به ظاهر جواب داده بود و مشکل ریه درست شده بود . نیما همسن شهریار با اختلاف ۱ ماه زودتر از شهریار به دنیا اومده بود . وقتی شهریار به دنیا اومد بهاره مریض شد و آبله مرغون گرفت .
شهروز رو بردن پیش خانواده پدریش ولی شهریار رو نمیتونستن چون شیر خواره بود .
بخاطر همین من ازشون خواستم که بیارن پیش من .
برای احتیاط ۲ ماه بهاره تو قرنطینه بود . تو به این ۲ ماه بیشتر از نیما مراقب شهریار بودم .
یه روز صبح که از خواب پاشدم برم به بچه ها شیر بدم دیدم نیما رنگش سیاه شده .
🌿🌸🌿
《دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی》
سعدی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مظـلوم مــادر...
بـی کس مــادر...
کلیپ#شهید_نوید
https://eitaa.com/Navid_safare
کانال رسمی شهید نوید صفری
🌹خوشا آنان که در راه رفاقت
رفیق با وفا بودند و رفتند ...
شهید#نوید
https://eitaa.com/Navid_safare
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تارو پود چادر تو ...
#فاطمیه...
https://eitaa.com/Navid_safare
کانال رسمی شهید نوید صفری
2086_1545828764.mp3
4.8M
•| #رادیو_نوحه |•
- ندیدم از تو خانوم
کسی رو حیدری تر...
- با صدای آقای#محمدحسین_حدادیان
ــــــــــــــــــــــــــ🖤✨ـــــــــــــــــــــــ
{♥️📿}
•
•
دائمالذڪر؛
دائمالوضو؛
دائمالاِسـتغفار؛
دائمالاَشڪ؛
دائمالمُـراقبہ . . .
#اینھـاابـزارشھادتاست🕊☝️🏾)!'
<🍋🌼>
"مالڪیتآسمـٰانرا
بہنـامِڪسانینوشتـہاند
ڪہبہزمیـندلنبستـہاند"
#داداشنوید
https://eitaa.com/Navid_safare
کانال رسمی شهید نوید صفری
'♥️ ჻
#بـشیـممثـلشهـدا
پروردگارا... ازتومیخواهمكهايمانمراكامل
گردانیوبهمنتوفيقدهیكههجرتمبرایتو
باشد،نهبرایرياوخودنمايیونهبرایپستو
مقام.فقطوفقطبرایتوباشد،وخداياتوفيق
آندهكهشهادتمباخلوص باشد..
#شهیدیوسفسجودی🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بـے پلآکــــ ...💔:
-بـاچـینـفـسمـیکـشـی؟
+هیئـت.
May 11
بـےپناهم:)
گوشہےآغوشحرمخـودجـاڪنمرا.❤️🩹.
- يارَحمةَاللهِالْواسِعَةِوَيابابَنِجاةِالْاُمِـّة🤍
https://eitaa.com/Navid_safare✨
❤️ #همسر_قدرشناس
💠 یه شب بارونی بود و فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع کردم به شستن لباسها و ظرفها. همین طور که داشتم لباس می.شستم دیدم حمید اومده پشت سرم وایساده. گفتم: «اینجا چیکار میکنی. مگه فردا امتحان نداری؟» دو زانو کنار حوض نشست و دستهای یخ زدهام رو از توی تشت آورد بیرون و گفت: «ازت خجالت میکشم. من نتونستم اون زندگیای که در شأن تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه پدرش با ماشین لباسشویی لباس میشسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه..». حرفش رو قطع کردم و گفتم: «من مجبور نیستم، با علاقه دارم کار میکنم. همین قدر که #درک میکنی و میفهمی و قدرشناس هستی برام کافیه».
شهید #عبدالحمید_قاضی_میرسعید
بامادرخاکریزخاطرات شهداهمراه باشید👇
https://eitaa.com/Navid_safare ✨