eitaa logo
ندای قـرآن و دعا📕
12.9هزار دنبال‌کننده
32.7هزار عکس
7.2هزار ویدیو
482 فایل
#روزے_یک_صفحه_با_قرآن همراه با ادعیه و دعاهای روزانه و مخصوص و حاجت روایی و #رمان های مذهبی و شهدایی #کپی_مطالب_آزاد_با_ذکر_صلوات مدیریت کانال و تبادل 👇👇 @Malake_at eitaa.com/zohoreshgh eitaa.com/NedayQran دعا و سرکتاب نمیکنم
مشاهده در ایتا
دانلود
⇜‌[ •° 💞 °•]⇝ 🕊💕 یڪ‌نخے‌از‌چادࢪت🍃✨ دࢪ جوے‌ڪوچہ‌غࢪق‌شد ڪوچہ‌ࢪا‌عطࢪ‌گلاب 🌹🍃 اصل ڪاشان دادھ است @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
✍هرڪس این نماز را در روز یکشنبه بخواند از آتش جهنم و عذاب ایمن شود ۲ رڪعتست رکعت اول 👈 حمد و ۳ ڪـوثر رکعت دوم 👈 حمد و ۳ توحید 📚 جمال الاسبوع ۵۴ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
🌼🌿🌼🌿🌼 🌿🌼🌿 🌼🌿🌼 🌿 🌼 @zohoreshgh ❣﷽❣ 💠🔹پیامبر صلی اللہ علیہ و آلہ فرمودند: 🔸هر كس در شب بیست و پنجم شعبان ده ركعت نماز ◽️پنج تا دو رکعت که در هر ركعت « حمد »  یکبار و سوره‌ « تکاثر» یکبار بخواند، ✨ خداوند متعال ثواب آمران به معروف و ناهیان از منکر و نیز ثواب هفتاد پیامبر را به او عطا می‌کند. 📚 اقبال الاعمال با بجا آوردن این فریضه فردای قیامت خود را آباد کنید و با اشتراک گذاشتن بانی عاقبت بخیری دیگران شوید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم اجمعین 🌹 🌤اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🌤 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 🌼 🌿 🌼🌿🌼 🌿🌼🌿 🌼🌿🌼🌿🌼
ندای قـرآن و دعا📕
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۴۵ و ۱۴۶ دیگه نتونستم آروم اشک بریزم و
‌🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 🌟قسمت ۱۴۷ و ۱۴۸ حالا دیگه محسن سوار شده بود و از پشت پنجره دست تکون داد و لبخندی زدم و اتوبوس راه افتاد و دل ما هم با خودش برد! مامان و خاله اصرار داشتن یا به خونه خاله برم یا خونه مامان نرم خونه تنها! اما دلم میخواست تنها باشم و بهونه اوردم که کار دارم و خونه به هم ریخته است هرجوری بود به خونه خودمون رفتم... همین که رسیدم چادرمو روی مبل گذاشتم و به نیت محسن.. لای قران رو باز کردم سوره یوسف اومد!شروع به خوندنش کردم بعد از تموم شدن قلبم اروم شد مامان طاقت نیاورد و اومد وسیله هامو جمع کرد و منو با خودش برد خونشون توی راه شاکی بود و گفت: _حالا نمیشد زن تازه عروس مریض رو ول نکنه بره؟! خدا رو خوش میاد؟ از این یه نفر سوریه امن و امان میشه؟! گفتم: _ اگه همه همین حرفو بزنن که دشمن میاد در خونه‌هامون! _هموننن! به درد همدیگه میخورید راست میگن خدا نجار نیست! این چند وقتی که محسن نیست سرمو به دانشگاه و کار فرهنگی توی مسجد محلمون گرم کردم تا کمتر اذیت بشم اگه توی خونه میموندم حسابی بهونه میگرفتم.... یه هفته ای میشه محسن رفته و هیچ خبری ازش ندارم و روز به روز دلتنگیم بیشتر و دلشوره هم که دست از سرم برنمیداره.... صبح از خواب بیدار شدم تا برم دانشگاه صدای گوشیم بلند شد شماره ناشناس عجیبی بود! جواب دادم که صدای دلنشین محسن توی گوشم پیچید با خوشحالی و ذوق شروع کردم باهاش حرف بزنم همینکه پرسیدم کی میای گوشی قطع شد! خوشحالیم انگار عمرش کوتاه بود همونجا نشستم روی زمین و دستمو دور زانوم حلقه کردم و زدم زیر گریه! بازم جای شکر داشت که صداشو شنیدم اماده شدم و رفتم دانشگاه اصلا تمرکز روی درس نداشتم و چیزی نمیفهمیدم... یک ماهی میشد که خونمون نرفته بودم و دلم برای خاطراتی که با محسن داشتم تنگ شده بود از راه مسجد رفتم خونه و زنگ زدم مامان هرچی اصرار کرد که برم خونشون قبول نکردم که گفت: _من حریف زبون تو نمیشم برو! ظهر بود و حسابی گشنم بود حال غذا پختن هم نداشتم نون و پنیر داشتیم و یکم هم گوجه و خیار پلاسیده توی یخچال برداشتم و توی سینی گذاشتم و نشستم جلو تلوزیون تا بخورم چشمم به قاب عکس محسن افتاد لبخندی زدم و گفتم: _معلوم هست کجایی؟! اولین لقمه رو که گذاشتم توی دهنم زنگ آیفون بلند شد کسی معلوم نبود چادرمو سرم کردم و رفتم دم در احتمالا مامانه! پرسیدم کیه؟! صدای مردونه ای گفت: _کی باشه خوبه!! شک کردم پرسیدم: _شما؟! _ای بابا فقط یک ماه من رفتم به همین زودی فراموشم کردی؟ نفهمیدم چه جوری درو باز کردم و پریدم تو بغلش ازم جدا شد و گفت: _عهههه زشته وسط کوچه! اومد توی خونه و وسیله هاشو گذاشت رو زمین و رفتیم توی خونه. نگاهی به سینی کرد و گفت: _ای بابا اینجا هم که نون و پرچمه! _نون و پرچم!!؟ خندید و گفت: _خیار و پنیر و گوجه چی میشه ؟! پرچم! خندیدم و گفتم: _ظاهرا بد نگذشته بساط جوک و شوخی هم به راه بوده 👈 .... رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی ✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳ 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.💖.🍂.💖.═══════╗ 👇 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 ╚═══════،💖.🍂.💖،═╝
ندای قـرآن و دعا📕
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۴۵ و ۱۴۶ دیگه نتونستم آروم اشک بریزم و
‌🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 🌟قسمت ۱۴۷ و ۱۴۸ حالا دیگه محسن سوار شده بود و از پشت پنجره دست تکون داد و لبخندی زدم و اتوبوس راه افتاد و دل ما هم با خودش برد! مامان و خاله اصرار داشتن یا به خونه خاله برم یا خونه مامان نرم خونه تنها! اما دلم میخواست تنها باشم و بهونه اوردم که کار دارم و خونه به هم ریخته است هرجوری بود به خونه خودمون رفتم... همین که رسیدم چادرمو روی مبل گذاشتم و به نیت محسن.. لای قران رو باز کردم سوره یوسف اومد!شروع به خوندنش کردم بعد از تموم شدن قلبم اروم شد مامان طاقت نیاورد و اومد وسیله هامو جمع کرد و منو با خودش برد خونشون توی راه شاکی بود و گفت: _حالا نمیشد زن تازه عروس مریض رو ول نکنه بره؟! خدا رو خوش میاد؟ از این یه نفر سوریه امن و امان میشه؟! گفتم: _ اگه همه همین حرفو بزنن که دشمن میاد در خونه‌هامون! _هموننن! به درد همدیگه میخورید راست میگن خدا نجار نیست! این چند وقتی که محسن نیست سرمو به دانشگاه و کار فرهنگی توی مسجد محلمون گرم کردم تا کمتر اذیت بشم اگه توی خونه میموندم حسابی بهونه میگرفتم.... یه هفته ای میشه محسن رفته و هیچ خبری ازش ندارم و روز به روز دلتنگیم بیشتر و دلشوره هم که دست از سرم برنمیداره.... صبح از خواب بیدار شدم تا برم دانشگاه صدای گوشیم بلند شد شماره ناشناس عجیبی بود! جواب دادم که صدای دلنشین محسن توی گوشم پیچید با خوشحالی و ذوق شروع کردم باهاش حرف بزنم همینکه پرسیدم کی میای گوشی قطع شد! خوشحالیم انگار عمرش کوتاه بود همونجا نشستم روی زمین و دستمو دور زانوم حلقه کردم و زدم زیر گریه! بازم جای شکر داشت که صداشو شنیدم اماده شدم و رفتم دانشگاه اصلا تمرکز روی درس نداشتم و چیزی نمیفهمیدم... یک ماهی میشد که خونمون نرفته بودم و دلم برای خاطراتی که با محسن داشتم تنگ شده بود از راه مسجد رفتم خونه و زنگ زدم مامان هرچی اصرار کرد که برم خونشون قبول نکردم که گفت: _من حریف زبون تو نمیشم برو! ظهر بود و حسابی گشنم بود حال غذا پختن هم نداشتم نون و پنیر داشتیم و یکم هم گوجه و خیار پلاسیده توی یخچال برداشتم و توی سینی گذاشتم و نشستم جلو تلوزیون تا بخورم چشمم به قاب عکس محسن افتاد لبخندی زدم و گفتم: _معلوم هست کجایی؟! اولین لقمه رو که گذاشتم توی دهنم زنگ آیفون بلند شد کسی معلوم نبود چادرمو سرم کردم و رفتم دم در احتمالا مامانه! پرسیدم کیه؟! صدای مردونه ای گفت: _کی باشه خوبه!! شک کردم پرسیدم: _شما؟! _ای بابا فقط یک ماه من رفتم به همین زودی فراموشم کردی؟ نفهمیدم چه جوری درو باز کردم و پریدم تو بغلش ازم جدا شد و گفت: _عهههه زشته وسط کوچه! اومد توی خونه و وسیله هاشو گذاشت رو زمین و رفتیم توی خونه. نگاهی به سینی کرد و گفت: _ای بابا اینجا هم که نون و پرچمه! _نون و پرچم!!؟ خندید و گفت: _خیار و پنیر و گوجه چی میشه ؟! پرچم! خندیدم و گفتم: _ظاهرا بد نگذشته بساط جوک و شوخی هم به راه بوده 👈 .... رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی ✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳ 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.💖.🍂.💖.═══════╗ 👇 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 ╚═══════،💖.🍂.💖،═╝
ندای قـرآن و دعا📕
‌🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۴۷ و ۱۴۸ حالا دیگه محسن سوار شده بود و
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 🌟قسمت ۱۴۹ و ۱۵۰ _از کجا میدونستی من خونه ام؟! _نمیدونستم رفتم خونتون فکر کردم اونجایی خانم والده گفتن چشم سفیدی کرده رفته خونه خودتون! محسن بلند خندید باورم نمیشد کنارم نشسته سر و صورتش پر از گرد و غبار سفر بود تاحالا انقدر ریش هاشو بلند ندیده بودم! لاغر هم شده بود قیافش کلی تغییر کرده بود اما هنوزم خودش بود مهربون معصوم و دوست داشتنی! همین طور به چهره اش نگاه کردم از دیدنش سیر نمیشدم خندید و گفت: _شناسنامه بدم خدمتتون؟بالاخره ما رو شناختین! به خودم اومدم حتما کلی خسته است گفتم: _میخوای یه دوش بگیری و لباس هاتو عوض کنی شام هم نخوردی تا بری حمام من هم یه چیزی درست میکنم! خندید و گفت: _نه نمیخواد چیزی درست کنی همین نون و پرچم خوبه از سرمم زیاده معده ما عادت به بیشتر از این نداره! فعلا برم حمام! لباس هاشو اماده کردم و دوتا تخم مرغ نیمرو هم به شام خودم اضافه کردم و سر سفره منتظر شدم تا بیاد؛! اومد ریشش رو کوتاه کرده بود شام رو خوردیم انقدر خسته بود که کنار سفره خوابش برد! اروم سفره رو جمع کردم که بیدار نشه چشماشو باز کرد و گفت: _بزار من جمع میکنم! همینو گفت و دوباره خوابش برد خندم گرفت! دلم نیومد صداش کنم پتو اوردم و کشیدم روش و خودمم کنارش خوابیدم. نیمه شب بیدار شد و مثل همیشه تا اذان صبح بیدار بود برای نماز صبح صدام زد بیدار بودم و راز و نیازش رو نمازش و سجده ها و گریه‌هاشو میدیدم همینجوری که سرم روی پشتی بود منم گریه میکردم با گریه‌های محسن! برای صبحانه بیدارم کرد و میز رو چیده بود و برای منم لقمه میگرفت سعی میکرد نگاهشو ازم بدزده و سرش پایین بود میدونستم یه چیزی میخواد بگه ازش پرسیدم: _چی میخوای بگی؟ لقمه گرفته بود و دستشو طرفم دراز کرده بود همونجور دستش خشک شد و نگاهم کرد با تعجب با نگاهش میگفت: _از کجا فهمیدی؟! خندش گرفت. ادامه دادم و گفتم: _محسن میدونم اینجا بمون نیستی نمیخوامم به زور نگهت دارم اما من بدون تو چیکار کنم هوم؟! محسن لبخندش کم کم بی رنگ شد و ناراحت شد دوباره بلند شد و رفت جلو پنجره حیاط و گفت _چندوقت پیش یکی از بچه ها اومده بود سوریه خانمش تازه بچش به دنیا اومده بود هر روز لحظه شماری میکرد برگرده و بچش رو ببینه اما میدونی چیشد؟!... من چطوری اینجا بمونم و رفیقام یکی یکی.... سرشو انداخت پایین و دیگه چیزی نگفت ناراحتیشو دیدم یه قطره اشک از چشمش چکید دلم با دیدن اشکای محسن خورد میشه رفتم جلو و دستاشو گرفتم و گفتم: _باشه ببخشید نباید این حرفو میزدم! لبخندی زد و گفت: _اشکال نداره حق داری..! 👈 .... رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی ✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳ 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.💖.🍂.💖.═══════╗ 👇 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 ╚═══════،💖.🍂.💖،═╝
ندای قـرآن و دعا📕
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۴۹ و ۱۵۰ _از کجا میدونستی من خونه ام؟!
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 🌟قسمت ۱۵۱ و ۱۵۲ یک هفته ای که تهران بود به عیادت چند تا از رفقای جانبازش رفت و منم همراه خودش برد و با خانمهاشون رفیق شدم! الان دقیقا هم من اونا رو درک میکنم هم اونا منو... محسن دوباره دوهفته از اومدنش نشده بود که عزم رفتن کرد! اصلا حالم خوب نبود دلم نمی‌خواست محسن تنهام بزاره! چند وقتی بود که سر گیجه و حالت تهوع داشتم اما چیزی به محسن نگفتم سه روز قبل از رفتنش رفتیم رستوران! غذا رو سفارش دادیم و نشستیم سر میز! نگاهی به محسن کردم و صورتمو به دستم تکیه دادم و گفتم: _محسن یه سوال دارم! محسن هم حالتشو مثل من کرد و گفت: _بپرس گلِ قشنگم _مگه نباید زن با اجازه شوهر از خونه بیرون بره؟! _هوم.. خب؟! _وقتی تو نیستی من از کی اجازه بگیرم؟! _از خودت! من و تو نداریم که! اجازه شما همیشه دست خودته! _خب یعنی من هرجا برم تو راضی هستی؟! _هرجایی که رفتنش برخلاف شرع و عرف نباشه اره چرا نباشم! لبخندی زدم و گارسون غذا رو روی میز چید من که عاشق پیتزا بودم تا چشمم به پیتزا افتاد حالم ریخت بهم خودمو کنترل کردم اما چشمم تو هم شد! محسن گفت: _چیزی شده خانومم؟! سعی داشتم خوب باشم و لبخند مصنوعی زدم و گفتم: _نه نه چیزی نیست خوبــ.... اومدم حرف بزنم که دیگه حالم بد شد و دویدم سمت سرویس! محسنم نگران دنبالم اومد خواست بیاد داخل که یه خانمی رفت بیرون محسن سرشو انداخت پایین و اروم گفت: _ببخشید! پشت در ایستاده بود و سرشو انداخته بود پایین و نگران بود انقدر حالم بد بود که صدام کل سرویس رو برداشته بود... یه خانمی اومد کنارم و گفت: _عزیزم چیشده؟! با اشاره گفتم: _نمیدونم! لبخند زد و گفت: _فکر کنم بار داری! از قیافت مشخصه حال و احوالتم که دیگه خبر میده! با حرفش جا خوردم! باورم نمیشد! با تعجب فقط نگاه میکردم صورتمو شستم و رفتم بیرون محسن با دیدنم دوید طرفم و دستمو گرفت و گفت: _خوبی خانوم؟! لبخندی زدم و با سرم گفتم: _خوبم! _چی شدی یه دفعه اخه؟! فکر کنم مسموم شدی میخوای بریم دکتر؟! _نه محسن خوبم بریم خونه! _پس پیتزا نمیخوری ؟! وااای تا اسم پیتزا اومد باز حالم ریخت بهم دستمو روی دهنم گذاشتم و گفتم: _محسننن اسمشو نبر حالم بد میشه! _چرااا مگه عاشق پیتــ... همینکه اومد اسمشو بیاره قیافش اومد جلو چشمم و باز حالم ریخت بهم و دویدم سمت سرویس و باز حال و روزم همون شد و محسن نگران تر از قبل پشت در مثل اسفند روی اتیش بالا و پایین میپرید! صورتمو شستم و نفس عمیقی کشیدم و رفتم بیرون محسن داشت گریه میکرد باورم نمیشه! نگاهش کردم و گفتم _چرا گریه میکنی! _اخه چرا اینطوری شدی تو یهو! _نمیدونم چیزه... یعنی... فکر کنم... بدونم اما خب! _اما خب چی؟! _هیچی بریم خونه! _باشه عزیزدلم رفت کیفمم از روی میز برداشت و من رفتم بیرون که چشمم به اسمشو نبر نیوفته! محسن اومد و در ماشینو باز کرد و نشستم توی ماشین و شیشه رو کشیدم پایین تا هوا به صورتم بخوره محسن که نگران بود دستمو توی دستش گرفت و گفت: _خانومم بریم دکتر؟! _نه صبح میریم آزمایشگاه! _آزمایشگاه چیکار؟! _حالا صبح بریم! _باشه تو فقط خوب شو هر وقت که بگی میریم! شام نمیخوای؟ گرسنت نیست؟! _نه چیزی نمیتونم بخورم! 👈 .... رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی ✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳ 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.💖.🍂.💖.═══════╗ 👇 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 ╚═══════،💖.🍂.💖،═╝
کمبودهای بدن کودکان رو بشناسیم🤓 🍓اگر کودک پایش درد می‌کند، احتمالا ویتامین D بدنش کم است. 👈راه حل: آفتاب مستقیم صبح، قارچ، غذاهای دریایی مثل ماهی و میگو 🍓اگر پوست کودکتان خارش دارد، احتمالا روی (زینک) بدن کودک کم است. 👈راه حل: لوبیا سفید و زرده تخم مرغ 🍓اگر سر کودک شوره می‌زند، احتمالا به ویتامین A نیاز دارد 👈راه حل: آب هویج و کدو و سیب‌زمینی 🍓اگر به صورت مداوم عفونت می‌کند، احتمالا سلنیوم در بدنش کم است 👈راه حل: ماهی‌های مختلف و میگو و تخمه آفتابگردان 🍓اگر خوابش عمیق نمی‌شود، احتمالا کمبود کلسیم دارد 👈راه حل: فرآورده های لبنی(شیر، ماست و...) و تخم شربتی 🍓اگر بدون دلیل همیشه خسته است، احتمالا آهن بدنش کنه 👈راه حل: گوشت قرمز،اسفناج، عدس، کشمش، آلو و بعد از مصرف این مواد، چای و فرآورده های لبنی نباید خورده شود 🍓اگر دور دهان و بینی کودک خشک می‌شود، احتمالا کمبود ویتامین B12 دارد 👈راه حل: مصرف شیر و ماست و مرغ عج ♥️ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
خواص 🍃🍂 دولت و اقبـ🎯ـال 🍃🍂 🎗 هر که روزی ۱۰۰۰ بار خوانَد و بر وے روی نماید و میان خلایق عزیز و بزرگ باشد و کسے نتواند به وے ضرر رساند عج ♥️ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
. سید بن طاوس می گوید حرزی که روایت می شود مجرب است . این حرز برای مرکب ( ماشین ) و صاحب آن می باشد . آن را نوشته و بر مرکب قرار داده شود اللهم احفظ علی مالو حفظه غیرک لضاع و استر علی مالو ستره غیرک لشاع و احمل عنی مالوحمله غیرک لکاع و اجعل علی ظلا ظلیلا اتوقی به کل من رامنی بسوء او نصب کلی مکرا او هیالی مکروها حتی یعود و هو غیر ظافر بی و لا قادر علی اللهم احفظنی بما حفظت به کتابک المنزل علی قلب نبیک المرسل اللهم انک قلت و قولک الحق انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون 📚الامان فی اخطار الاسفار عج ♥️ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
از امام صادق علیه السلام آورده اند که برای پیدا کردن این دعا را بخوانید اللَّهُمَّ إِنَّكَ إِلَهُ مَنْ فِي السَّمَاءِ وَ إِلَهُ مَنْ فِي الْأَرْضِ وَ عَدْلٌ فِيهِمَا وَ أَنْتَ الْهَادِي مِنَ الضَّلَالَةِوَ تَرُدُّ الضَّالَّةَ رُدَّ عَلَيَّ ضَالَّتِي فَإِنَّهَا مِنْ‏ رِزْقِكَ‏ وَ عَطِيَّتِكَ‏ اللَّهُمَّ لَا تَفْتِنْ بِهَا مُؤْمِناً وَ لَا تُغْنِ بِهَا كَافِراً اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ وَ عَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ. 📜 بحارالانوار – وسائل الشیعه عج ♥️ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
و... برای ، و کلا هر چیزی این کلمات را در بین اجناس مورد نظر بگذارد به فرمان حضرت حق جل شانه فروخته خواهد شد بسم الله الرحمن الرحیم الصَّابِرِينَ وَالصَّادِقِينَ وَالْقَانِتِينَ وَالْمُنفِقِينَ وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالأَسْحَارِشهد الله انه لا اله الا هو و ملائکته ( الملائکهته ) و استغفر الله لکم اجمعین یا کریم برحمتک و عظمتک یا محیط یا ارحم الراحمین 📚 خزینة الفوائد عج ♥️ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕