روزی به پایان میرسم، اما زمانی که تمام کلماتی که احساساتم را بیان میکنند به پایان رسیده باشند. انگار که کلمات، جانی دوباره به من میدهند و مرا سرزنده نگه میدارند. انگار زمانی که به تهی رسیدهام، کلمات مرا در آغوش امن خود نگه میدارند و مرا وصف میکنند. احساسات نهانم را وصف میکنند و چون باد بهاری؛ آنها را به پرواز در میآورند. انگار که کلمات در رگهایم جریان دارند و هرگاه که قلمم را میگیرم، سرشار از کلماتی میشود که با در کنار هم قرار گرفتنشان چیزهای پنهان را آشکار میکنند و تداعی کننده گذشتهها و احوالاتند.
خُردو بزرگ، قویو ضعیف، در این لجنزار کثیف که اجتماع نام دارد و به عوض هزاران مبادی اخلاقیو تربیتی همهجای آن بدی و ناپاکی، دروغو دوروئی وجود دارد؛ غوطه میخوریم و میلولیم و بدتر از اینکه نام زندگی بر آن میدهیم.
- مرتضی کیوان.
هدایت شده از منِمن
این خیلی حس امنیت و خونه میده که بتونی با یه نفر راجب کوچکترین و رندم ترین اتفاقات روزت صحبت کنی و بارها یه مسئله تکراری رو تعریف کنی و احساسات راجب مسائل رو به طور غیرسانسوری بیان کنی.
اینکه میدونی درهرصورت قرار نیست هیچوقت قضاوت شی یا مورد حمله قرار بگیری واقعا 100/10000
𝘕𝘰𝘣𝘰𝘥𝘺.
The depth of the faded dream”
خیال محو شده از روزهای سبز رنگ من. روزهایی که سبزی درختان روح مرا جلا میداد و میخواستم تبدیل به کلمهای شوم تا درون کتابها سیر کنم. روزهایی که میخواستم آبی آسمان را با ابرهایش درون شیشهای بگذارم و میان آن پرواز کنم، در عمق آرامش دریا خودم را غرق کنم تا همرنگ آرامش آن شوم. میخواستم جوانهای شوم و خاک را بشکافم و تبدیل به روزنهای از امید شومو اشکهایم را درون حوض بریزم و تبدیل به ماهی قرمز کوچکی شوم و در آن شنا کنم. میخواستم در طلوع دوبارهٔ خورشید که امید را به ارغوان میآورد خودم را حل کنم و تبدیل به یکی از رنگهای نیلیو نارنجیاش شوم. اما حالا گوشهای نشستهام و از غمهایی مینویسم که مرا در خود گم میکنند؛ اشکها مرا در خود غرق و ناامیدی مرا تبدیل به جوانهای بیریشه میکند.