427.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ژنیا برام تعریف کن
درسته نمیفهمم ولی شنونده خوبی میشممم
فور؟رگباری𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#چشمان_تشنه_به_خون یک روز بارونی به سمت خونه حرکت کرد توی راه وارد یک مسیر شد،همین که وارد شد یک ح
#چشمان_تشنه_به_خون
دختر با تمام قدرت میدوید و مرد هم به آرامی قدم برمیداشت.
ولی هیچ کس اونجا نبود انگار دختر فقط تقلای قبل م.ر.گ.ش را انجام میداد مرد هم با خودش زمزمه میکرد :<<بنظر خ.و.ن خوشمزه ای داری آروم تر بدو شاید زخ.م.ی شدی و تمام خ.ون.ت برام نموند>>
هر لحظه که میگذشت دختر بیشتر حس میکرد قراره بم.یره ولی میخواست خودشو گول بزنه و میگفت:<< ن..نه من... نمیمیرم>>
صدای خنده ی وح.شت.ناکی کل مسیر را پر کرد صدا نزدیک تر شد،مرد خیلی سریع شده بود و کمی مونده بود تا به دختر برسد
دختر ج.ی.غ بلندی زد تمام سعیش را کرد تا بتواند جلو بزند اما پاهایش خیلی خسته شده بود، یکدفه سنگی در راه جلوی پایش سبز شد و دختر بر زمین افتاد مرد بالای سرش ایستاد و..
فور؟رگباری𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت بچه با صدایی که از اشک میچکید گفت:بابام منو از خونه پرت کرد بیرون هقهق یاد گذشته خودم
فردای آن روز پدرم مرا از حیاط به درون خانه آمد
رفتم به سمت او و گفتم "بابا_"
نداشت حرفم را بزنم که یک سـیلی به صورتم زد و داد زد"مگه بهت نگفتم به من بگو اربـاب!!"
زانـو زدم و به سختی گریه ام را نگه میداشتم"ببخشید دیگه تکرار نمیشه"
او یک لـگد بهم زد و بدنم کبـود شد یک دفعه به خودم خودم آمدم
دختر بچه در حالی که گریه میکرد بهم گفت:آقا خوبی ؟
گفتم:مهم نیست، بیا بریم برات غذا درست کنم
رفتیم به خونه من و من پیتزا سفارش دادم
پیتزا را روی میز گذاشتم و شروع به خوردن کردیم
چند سال بعد*
اون بچه ۱۰ سالش شده بود و یک خانواده پول دار و خوب او را میخواستند من بچه رو به آنها دادم
چند ساعت بعد رفتم روی سـکوی پشـت بام ساختمان بلند مافـیا وایستادم
به زمین زیر پایم نگاه کردم و بعد پریـدم
باد شدیدی به بدنم میخورد
حس عجیبی داشتم، بعد این همه سال داشتم همه چیز را تـمام میکردم
به زمیـن فرود آمدم
بدنم متـلاشـی شده بود
مـغزم روی زمین پـخش شده بود
و خـون لباس هایم را لـکه دار کرده بود
#پایان
#گلی_ازجنس_درد
در خیابان تلو تلو خوران راه میرفتم با دست های خـونی ام دیوار را گرفته بودم
هیچ کس در خیابان نبود
به دیواره تیکه دادم و سر خوردم و نشستم دستم را روی قسمت زخـمی شکمم گذاشتم
خــون از شکمم جـاری بود
به این فکر کردم که کسی نمیفهمد که من مـرده ام
اگر در همین لحظه جـان میـدادم کسی مرا نمیدید
کسی در زندگی اش کمبودی حس نمیکرد
قبـرسـتون همین نزدیک بود دست های خونـی ام که بخاطر خـون ریـزی زیاد ضعیف شده بود را روی زمین گذاشتم و به سختی بلند شدم
یک گل کندم دست های خـونی ام ساقه گل قرمز را کثیف میکرد
با کمک گرفتن زمین و دیوار به سمت قبر اِمی رفتم
همان کسی که سه ساله پیش مجبور شدم بـکشم، چرا که به من خـیانت کرده بود
فلش بک*
سه روز بود که او را در زیـر زمیـن زنـدانی کرده بودم
او با گریه گفت"غلـط کردم، لطفا، التماس میکنم"
موهای نرمش را نوازش کردم و بـوسه ای روز سـرش گذاشتم
او را بغل کردم چشمانم پر از اشک بود "ببخشید"
چـاقو را به پشت او فـرو کردم، چـاقویم خـونی شد و تمام وزنش روی من افتاد
خـون روی زمین میچکید
حال*
گل را روی قبـر او گذاشتم
چشم هایم تار شد و به سختی صدای وزش باد را میشنیدم
روی زمین افتادم و نفس هایم قطع شد
فور؟رگباری𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#عمارت_سرخ چشانش را ارام و به سختی باز کرد با دستش جلو ورود نور به چشمش را گرفت تا بتواند چشمانش را
#عمارت_سرخ
ماریا ناگهان وقتی صدای ان مرد را شنید خاطراتی که در عمق ذهنش دفع شده بودن را به یاد اورد و اورا شناخت.
او پسر عمویش اریک بود. صدایش دقیقا مانند پدرش بود.
ماریا به عمویش بیشتر از هر کس دیگه در خانواده علاقه داشت. وقتی که اون سه ساله بود عمویش و انها در یک عمارت بودنند اما بعد رابطه ی انها با عمویش بد شد؛ماریا هیچوقت دلیلش را نفهمید. از ان موقع که انها از عمارت رفتند دیگر هیچ خبری از عمویش و پسر عمویش نداشت و به کل فراموششون کرده بود. اما حالا اریک ناجی اش شده بود.
ماریا سکوت رو شکست و رو به پزشک کرد:<<من خوبم میشه چند لحظه با جناب اریک حرف بزنم؟
و بعد کمی تا تردید ادامه داد:<< اگر به صورت خصوصی باشه ممنون میشم.>>
پزشک کمی جا خورد اما سریع خودش را جم و جور کرد منتظر واکنش اریک ماند.
ماریا رویش را برگرداند و به او خیره ماند.
چهره ی اریک کمی درهم رفت و دستور داد همه اتاق را ترک کنن.
بعد از اینکه همه خارج شدنند اریک کنار ماریا نشست و با لحنی پر هیجان انرژی گفت:<<ماریا! بعد ۱۷ سال تمام دوباره دیدمت؛خیلی عجیبه انگار هیچ تغییری نکردی همون دختر کوچ...>>
خودش حرفش را قطع کرد. یه لحظه انگار تازه متوجه وضع ماریا شده بود. چهرش در هم رفت:<< چیشده ماریا؟چرا با همچین حالی وسط جنگل زخمی و بیهوش بودی؟
خون روی لباست بیشتر و پخش تر از این بود که خون خودت بوده باشه.
چه اتفاقی افتاده؟!>>
ماریا که انگار به سختی اشک هایش را نگه داشته بود و مدام صحنه ی جسد مادرش جلوی چشمش می امد؛با صدایی لرزان که انگار از ته چاه می امد شروع به تعریف اتفاقات کرد:<<اریک...
فور؟رگباری𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#چشمان_تشنه_به_خون دختر با تمام قدرت میدوید و مرد هم به آرامی قدم برمیداشت. ولی هیچ کس اونجا نبود ان
#چشمان_تشنه_به_خون
دختر با لحنی ترسیده التماس کرد:<<خ.. خ.. خواهش میکنم بزار برم>>
مرد لبخندی زد و ض.ربه یه محکمی به سرش زد و از شدت ض.ربه دختر بیهوش و ناتوان شد مرد کشان کشان دختر را به آن خانه یا همان
کُ.شتارگاه برد.
وقتی بهوش اومد خشکش زد خ.و.ن های ق.ربانی های قبلی توی کاسه های مختلف چوبی به سقف آویزون شده بود،مرد با خنده ای از سر شادی گفت:<< زیباست مگه نه؟؟ نگران نباش توهم قراره به این زیبایی اضافه شی>>
دختر رنگش پرید و ج.یغ بلندی زد تموم سعیش را کرد تا طنابی که باهاش بسته شده بود را باز کنه.
مرد گفت:<<نترس به این زودیا نمی.میری قراره نصف خ.و.نت رو برای تغذیه روزانه ببرم بعدشم ج. س.دت رو توی کوه بزارم خب بیا شروع کنیم>>