فور؟رگباری𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#عمارت_سرخ چشانش را ارام و به سختی باز کرد با دستش جلو ورود نور به چشمش را گرفت تا بتواند چشمانش را
#عمارت_سرخ
ماریا ناگهان وقتی صدای ان مرد را شنید خاطراتی که در عمق ذهنش دفع شده بودن را به یاد اورد و اورا شناخت.
او پسر عمویش اریک بود. صدایش دقیقا مانند پدرش بود.
ماریا به عمویش بیشتر از هر کس دیگه در خانواده علاقه داشت. وقتی که اون سه ساله بود عمویش و انها در یک عمارت بودنند اما بعد رابطه ی انها با عمویش بد شد؛ماریا هیچوقت دلیلش را نفهمید. از ان موقع که انها از عمارت رفتند دیگر هیچ خبری از عمویش و پسر عمویش نداشت و به کل فراموششون کرده بود. اما حالا اریک ناجی اش شده بود.
ماریا سکوت رو شکست و رو به پزشک کرد:<<من خوبم میشه چند لحظه با جناب اریک حرف بزنم؟
و بعد کمی تا تردید ادامه داد:<< اگر به صورت خصوصی باشه ممنون میشم.>>
پزشک کمی جا خورد اما سریع خودش را جم و جور کرد منتظر واکنش اریک ماند.
ماریا رویش را برگرداند و به او خیره ماند.
چهره ی اریک کمی درهم رفت و دستور داد همه اتاق را ترک کنن.
بعد از اینکه همه خارج شدنند اریک کنار ماریا نشست و با لحنی پر هیجان انرژی گفت:<<ماریا! بعد ۱۷ سال تمام دوباره دیدمت؛خیلی عجیبه انگار هیچ تغییری نکردی همون دختر کوچ...>>
خودش حرفش را قطع کرد. یه لحظه انگار تازه متوجه وضع ماریا شده بود. چهرش در هم رفت:<< چیشده ماریا؟چرا با همچین حالی وسط جنگل زخمی و بیهوش بودی؟
خون روی لباست بیشتر و پخش تر از این بود که خون خودت بوده باشه.
چه اتفاقی افتاده؟!>>
ماریا که انگار به سختی اشک هایش را نگه داشته بود و مدام صحنه ی جسد مادرش جلوی چشمش می امد؛با صدایی لرزان که انگار از ته چاه می امد شروع به تعریف اتفاقات کرد:<<اریک...
فور؟رگباری𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#چشمان_تشنه_به_خون دختر با تمام قدرت میدوید و مرد هم به آرامی قدم برمیداشت. ولی هیچ کس اونجا نبود ان
#چشمان_تشنه_به_خون
دختر با لحنی ترسیده التماس کرد:<<خ.. خ.. خواهش میکنم بزار برم>>
مرد لبخندی زد و ض.ربه یه محکمی به سرش زد و از شدت ض.ربه دختر بیهوش و ناتوان شد مرد کشان کشان دختر را به آن خانه یا همان
کُ.شتارگاه برد.
وقتی بهوش اومد خشکش زد خ.و.ن های ق.ربانی های قبلی توی کاسه های مختلف چوبی به سقف آویزون شده بود،مرد با خنده ای از سر شادی گفت:<< زیباست مگه نه؟؟ نگران نباش توهم قراره به این زیبایی اضافه شی>>
دختر رنگش پرید و ج.یغ بلندی زد تموم سعیش را کرد تا طنابی که باهاش بسته شده بود را باز کنه.
مرد گفت:<<نترس به این زودیا نمی.میری قراره نصف خ.و.نت رو برای تغذیه روزانه ببرم بعدشم ج. س.دت رو توی کوه بزارم خب بیا شروع کنیم>>
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکرت داریم
حرفی، درخواستی، خاطره ای، چرت و پرتی بود بگید
کویر؟شرک ها کویر میکنن
سکرت: https://harfenashenas.ir/message.php?name=Noctaraaa
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
JOIN: https://eitaa.com/Noctaraaa
شما:گیلیگیلیگیلی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بنده: گیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلیگیلی
شما:چجوری اینا رو مینویسی؟ چقدر مغزت کثیفه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بنده:به راحتی مینویسم
از نظرم خیلی سـادیسمی نیست🤡
شما: خواهان خون و خون ریزی توی عمارت سرخ😃
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بنده: یگاننننن بیاااا
شما:کاش فیلم پر قتل هم بود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بنده: توی تلگرام میتونی پیدا کنی یا با vpn روشن اینگلیسی توی گوگل سرچ کنی شکنجه پیدا میکنی
فور؟رگباری𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
شما: خواهان خون و خون ریزی توی عمارت سرخ😃 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جانمممم
خودممم میخواممممم ولی باید داستانو اروم پیش ببرم گیج نشینننن
بیشتر تا سناریو رمانه😂