روز چهارم مدرسه. ۱۰ام شهریور.
امروز هم عادی بود. با یکی از پشت سریام دوست شدم و خیلی به نظرم دختر باحالی اومد. زنگ اول مرواریدبافی داشتیم و کار این جلسهمون خیلی سخت بود. باید ماه میبافتیم:).
بعد، مشاورمون اومد سر کلاس. ی تور مدرسه گردی برامون گذاشت. از خانمه خوشم میاد. با من خیلی مهربون برخورد میکرد. وقتی مارو برد کتابخونه تنها کسی که کتاب برداشت من بودم و اکلیل از شمای خانومه داشت سرازیر میشد.
زنگ بعد منطق داشتیم. با معلمش اوکیم. به نظر نمیاد زن بدی باشه.
تو این زنگ فشارم افتاده بود و حالم اصلا خوب نبود! زنگ تفریح دو دیقه چشم رو هم گذاشتم و اصلا نفهمیدم کی تموم شد زنگ و به خودم اومدم و دیدم معلم عربی اومده سر کلاس. ی خورده ترسناکه معلم عربیمون😅.
درکل؛ امروز زیاد اوکی نبود.
~نآگُفتِههایَم؛
روز چهارم مدرسه. ۱۰ام شهریور. امروز هم عادی بود. با یکی از پشت سریام دوست شدم و خیلی به نظرم دختر
کتاب قصه دلبری و گرفتم با کتاب سرزمین مقدس. بعد مشاورهه اینطوری بود که✨✨✨.
امروز یکیو تو کلاس دیدم که سوژه خوبی بود برای اینکه ازش بدم بیاد. ی دختر به ظاهر مغرور که تو کتابخونه با کتابای روانشناسی کلی ذوق میکرد و هوار میکشید که واوووووو این کتابارووو. البت اینم بگم کتابای درسی روانشناسی، نه داستانی و این حرفا. دیروزم داد و بیداد راه انداخته بود راجب یکی از همکلاسیا که واییییییییییی تو تو دفتر خاطراتت نوشتی عاشق ی بسیجی بودی !!! ووااااااییییییییی. و قشنگگگ احساس میکردم که اون بندهخدا داره از خجالت آب میشه.
در کل احساس میکنم از اوناییه که همش با جیغ و اینا میخواد جلب توجه کنه. حس خوبی بهش ندارم.
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
<بادیدناینکلیپمتوجهاینمیشیمکهچجوریمیشهصدایکلکشیدن،بهگریهوشیونبدلبشه💔>