نو+جوان تنهامسیری
📚📕📚📗📚📘📚📙📚📒📚📔 #دنیای_دلبخواهی 💗 بدنم خیس عرق 😓شده بود. صورتم به شدت می سوخت هر از چند گاهی مجبور بو
⬆️⬆️⬆️⬆️
....تا زیر سایه درخت نشستم دیدم شاخه های درخت به شدت تکان خورد تکه هایی از سر شاخه ها جدا شده روی صورتم ریخت 🎋صورتم زخمی شد 🤕 صدای خنده از تنه ی درخت بلند شد گفت: خستگی ات برطرف شد ؟😈
گفتم : این دیگر صدای خنده کی بود
درخت گفت : من هستم درخت دلبخواهی 🌳
گفتم :مگر من چه بدی در حق تو کردم که صورتم را زخمی کردی 😔
درخت گفت :دلم خواست خوشم میآید و زد زیر خنده 👹
آن روز همه چیز جور دیگری بود مانده بودم چکار کنم 🤷♂
تصمیم گرفتم به خانه برگردم به سمت تپه برگشتم هر چه به سمت تپه می رفتم تپه دورتر می شد🏜 انگار جاده با قدم های من همراهی نداشت رو به تپه با خودم گفتم: نکند تو هم تپه ی دلبخواهی هستی 🏜
صدای بلند خنده در فضا پیچید و گفت بله من هم تپه ی دلبخواهی😈 هستم امروز دلم میخواهد اذیتت کنم👹 خستگی و گرما امانم را برید🚶♂زیر سایه سنگی بزرگ نشستم کوله پشتی ام را باز کردم 🎒تا لقمه ی نان🥖🍞 و ماستی که همراه داشتم بخورم هرچه تلاش کردم ظرف ماست سرش باز نشد تا سفره را باز می کردم دوباره درهم می پیچید.🤨 قاشق هر دم خودش را از دستم به زمین پرت می کرد🥄 و با هم می گفتند ما دلبخواهی هستیم 🤯دنیای ما دنیای دلبخواهی است 😈دنیای نظم و قانون نیست❌ مثل دنیای بعضی آدم ها امروز🙄 به ما اختیار داده اند😌 و قرار است چشمه🌊 و درخت🌳 و تپه 🏜و هرچی که اینجاست همه دلبخواهی کار کنیم از ناراحتی شروع کردم بلند بلند گریه کردن.😭😭😭😭
که دستی روی شانه ام قرار گرفت و چندبار بلند گفت سعید بلند شو مادر دیرت شد⏰ امروز امتحان داری📝 توی خواب 😴چی می گفتی دلبخواهی چیه؟ دلم میخواد یعنی چی؟🤔
تا چشمم را باز کردم👁 فهمیدم همه اش خواب بود😊
🗣فریاد زدم خدایا شکرت 🙏
💫✨💫✨💫✨💫✨💫
#مقدمه_درس_اول
#قسمت_دوم
#دنیای_دلبخواهی
#نوجوان_تنهامسیری
@NojavanTanhamasiri
#بقیع
مرغ دل پر میکشد گاهی مسافر میشود
در حریمی که کبوتر نیز شاعر میشود
از وفور نورها حیرت مکن غیر از بقیع
چار آیینه کجا با هم مجاور میشود
#میلاد_حسنی
#هشتم_شوال_سالروز_تخریب_بقیع
#نوجوان_تنهامسیری
💫 @NojavanTanhamasiri
سلام دوستای خوبم 😊
حالتون چطوره؟
اینجا که هوا عااااااالیه ❤️🌹
بیاین از همین اول با هم قرار بذاریم صبح ها زود بیدار بشیم و لذت این هوای اول صبحی رو بچشیم. 🤗
موافقین؟!
#نوجوان_تنهامسیری
💫 @NojavanTanhamasiri
✍حدود ۷۰ سال پیش مثل امروز، وهابی های ملعون 😡 قبور مطهر امامان عزیزمون رو در بقیع تخریب کردند... 💔
اگه#شهدایمدافعحرم نبودند...
اگه یه سد آهنینی مقابل جریان وهابیت امروز قد علم نمی کرد...
اینها کل حرم های ائمه ی اطهار (علیهم السلام) رو از بین می بردند.
#یومالهدم
#آخریهروزشیعهبراتحرممیسازه
#نوجوان_تنهامسیری
💫 @NojavanTanhamasiri
❤️ چهره جوان...
🤔 *فکر میکنید آقا چهره شما را در چه حالی دوست دارد؟*
😉 اگر میخواهید محکم به سمت آرمانها حرکت کنید، این توصیه را جدی بگیرید
🤗 #شادزی
#نوجوان_تنهامسیری
💫 @NojavanTanhamasiri
🐏🐑🐐🐑🐏🐐🐑🐏🐐🐏
📌چوپانی جزو پر سابقه ترین مشاغل بشری است که پیشینیان به آن با دیده احترام نگاه می کردند😊 و چوپان از مورد اعتمادترین و متبحرترین افراد جامعه انتخاب می شد.✅
🍀 امیر عباس سلمانی سیرجانی
باهفت سال سن گله دارنمونه روستاشون هست.😌
👌 همه اهل روستا ازش راضیند وباخیال راحت صبح تا غروب گله هاشون به اومی سپارند.🐑🐏🐐
امیرعباس اظهار خوشحالی ورضایت داره ازانجام این کار.👦🐐
پدرومادرش هم خداروشکر میکنند 🙏چنین فرزند با مسوولیتی دارند.☺️
🔸تعطیلات نزدیکه 🏖🎢🏟
هوای پدر ومادرهامون وداشته باشیم 👨👩👧👦🙏
#چوپان_هفت_ساله
#امیرعباس_قهرمانی_سیرجانی
#مشق_زندگی
#نوجوان_تنهامسیری
💫 @NojavanTanhamasiri
🧐تست هوش شماره 1
در تصویر زیر چهره چند انسان قابل تشخیص است ؟ شما باید با دقت و تمرکز به این تصویر نگاه کنید و بتوانید چهره های پنهان شده در این تصویر را تشخیص دهید.
❓❓❓❓❓❓❓❓❓
#تست_هوش
#نوجوان_تنهامسیری
💫@NojavanTanhamasiri
فاطمه 👧
مادر فاطمه هر روز به زور اونو از رختخوابش جدامیکنه ... 🛌
آخه خییییلی خواب صبحگاهی رو دوست داره ... 😴
بابای فاطمه میگه: دخترم بیدارشو داره دیرم میشه ... 😱
بالاخره فاطمه با اصرار پدر و مادر دل از رختخواب وخواب خوش میکَنِه.
پدر و مادر فاطمه به فکر راه حل افتادن که چیکار کنن دخترشون صبح زود از خواب بیداربشه ...
🤔🤔
یه روز که مامان فاطمه به مدرسه رفته بود، معلم پرورشی فاطمه، خانم حمیدی رو دید و بعد سلام واحوال پرسی گفت :
فاطمه صبحها از خواب دیر بلند میشه
و لباساشو مرتب نمیکنه، با اینکه خیلی به کارتون علاقه داره، ولی تکالیفش رو سر موقع نمی نویسه ...
تو رو خدا خانم حمیدی کمک کنید دخترم این رفتاراش رو بزاره کنار. 🙏😔
لطفا دراین مورد باهاش صحبت بکنین ...
خانم حمیدی هم قول دادند که به فاطمه کمک کنه که دختر منظم وسحرخیزی بشه. 😊👌
خانم حمیدی رفت سرکلاس فاطمه ...
یه نگاهی به بچه ها کرد زنگ اول بود و بعضیا هنوز خمیازه میکشیدن ... 🤭
خانم حمیدی گفت :
موافقین با یه قصه ...
بچه ها همه گفتن: بلههه 😍🤩
قصه ی ما در مورد مینا است. 👧
مینا زیاد ورجه ورجه میکرد، یه روز که مامانش خونه نبود رفت سراغ آشپزخونه.
🍰🍩🍪😋
و با خوش گفت :
حالا که مامان نیست یه کیک خوشمزه درست کنم ...بعد عقلش میگفت نکن این کارو مامانت ناراحت میشه ... 😨
ولی یه صدای تو دلش تشویقش می کرد که تو میتونی کیک درست کنی با این کارت مامانت رو هم خوشحال میکنی. 😌😏
بالاخره حرف دلشو گوش داد و رفت توآشپزخونه ...
شیر و آرد وتخم مرغ وشکر وروغن رو گذاشت روی میز وهمه رو باهم مخلوط کرد ... 👩🍳
آرد وشکر همه طرف ریخته شده بود...
دستش خورد به ظرف روغن و ریخت روی زمین ... 😱😰
تمام لباساش وموهاش کثیف شده بود...
دستاش بهم چسبیده شده بود. نمیدونست چی کارکنه ...نشست روی زمین وشروع کردن به گریه کردن....
😭😭😭
#داستانقسمتاول
#حیات_برتر
😎 نو+جوان تنهامسیری
💫 @nojavanTanhamasiri