eitaa logo
نو+جوان تنهامسیری
6.6هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
5.4هزار ویدیو
56 فایل
اینجا اَبرها کنار رفتن،آسمون آبیِ آبیه💫 تو آسمونت چه رنگیه؟!بیا کنار هم باشیم رنگها با هم که باشن🎨 دنیا رو قشنگ میکنن... @F_mesgarian ادمین: پاسخگویی مطالب کانال : @Hosein_32
مشاهده در ایتا
دانلود
امیرعباس امیرعلی أسماء ومحدثه امانی.🌿 چهارتا خواهروبرادرگل که همراه مامان امروز عصر روضه ی حضرت رقیه سلام الله علیها گرفتند منزلشون.🙏✨ سلام خانواده محترم امانی قبولتون باشه.🌷 🖤 نو+جوان تنهامسیری 💫 @NojavanTanhamasiri
🌀احکام| 😔🖊خودکارم گم شد فکر کردم دوستم برداشته، جلوی بقیه بچه ها بهش تهمت زدم چیکار کنم خدا منو ببخشه⁉️ ✅ در نو+جوان بر اساس فتاوای آیت‌الله خامنه‌ای، به سوالات پرتکرار احکام شما که از طریق @Rahsepar118 برای ما بفرستید پاسخ خواهیم داد... 🖤 نو+جوان تنهامسیری 💫 @NojavanTanhamasiri
7.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال وهوای جبهه ها☀️🌈 با نغمات وآواها🎼 کجایید ای شهیدان خدایی🥀 🌷 🖤 نو+جوان تنهامسیری 💫 @NojavanTanhamasiri
✅نتایج کنکورسرارسری اعلام شد....... توییت قابل تأمل👌 🖤 نو+جوان تنهامسیری 💫 @NojavanTanhamasiri
هرکه می خواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند.. اگر چه خواندن داستان را سودی نیست، اگر دل کربلایی نباشد... 🖤 نو+جوان تنهامسیری 💫 @NojavanTanhamasiri
📕📗📘📙📚 💠پوریای ولی 🤼‍♂مهمترین خاطره کشتیِ ابراهیم بر می‌گردد به قهرمانی باشگاه‌ها در سال‌های آخر قبل از انقلاب که مسابقات انتخابی کشوری نیز به شمار می‌آمد. 🥇🥈🥉 ابراهیم در آن زمان در اوج آمادگی به سر می برد و هرکسی یک مسابقه از ابراهیم می‌دید می‌گفت : "امسال تو 74 کیلو هیچکس حریف ابراهیم نمی‌شه." 🏆 مسابقات شروع شد و ابراهیم یکی یکی حریف‌ها رو از پیش رو برمی‌داشت و با چهار کشتی که برگزار کرد به نیمه نهائی رسید اکثر کشتی‌ها رو هم یا ضربه می‌کرد یا با امتیاز بالا می‌بُرد.🏵🎗🏅 با اون شور و حالی که داشت گفتم:"امسال دیگه یه کشتی‌گیر از باشگاه ما می‌ره تیم ملی" دیدار نیمه نهائی هم با اینکه حریفش خیلی مطرح بود ولی ابراهیم با اقتدار برنده شد و به فینال رفت.💪  حريف پاياني او آقاي محمود .ك  بود كه همان سال قهرمان مسابقات ارتش‌هاي جهان شده بود.🤼‍♂ قبل از شروع فینال رفتم رختکن پیش ابراهیم و گفتم:"من کشتی‌های حریفت رو دیدم.خیلی ضعیفه، از این کشتی قبلی راحت‌تر می‌تونی ببری. فقط ابرام جون ، تو رو خدا خوب کشتی بگیر، من شک ندارم امسال برا تیم ملی انتخاب می‌شی✅ ابراهیم هم بندهای کفشهاش رو بست و در حالی که مربی آخرین توصیه‌ها را به ابراهیم گوشزد می‌کرد، با هم به سمت تشک رفتند. 🎽 🤼‍♂⛹‍♂🏄‍♂ 🖤 نو+جوان تنهامسیری 💫 @NojavanTanhamasiri
810.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام دوستان عزیز تنهامسیری🌷 صبح پنج شنبه تون بخیر😊 روزخوبی رابراتون آرزومندیم🙏✨ 🖤 نو+جوان تنهامسیری 💫 @NojavanTanhamasiri
02.Baqara.009.mp3
زمان: حجم: 1.41M
🌹تفسیر قرآن(سوره بقره - آیه ٩)🌹 یُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلا أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ ﴿٩﴾ 🖤 نو+جوان تنهامسیری 💫 @NojavanTanhamasiri
5.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌀محدثه سمیع از چهارمحال و بختیاری🌿 سلام ممنون دخترگلم🌷 🖤 نو+جوان تنهامسیری 💫 @NojavanTanhamasiri
⬆️⬆️⬆️ 🤼‍♂وقتی ابراهیم روی تشک رفت، من در بین تماشاگرها رفته بودم و داشتم نگاهش می‌کردم، حریف ابراهیم داشت با او حرف می زد و او هم سرش رو به علامت تائيد تکون می‌داد.🧔 بعد هم حریف ابراهیم یک جائي رو بالای سالن بین تماشاگرها به او نشان داد.🏟 من هم برگشتم و نگاه کردم. دیدم یه پیرزن، تسبیح به دست، 📿اون بالای سکوها نشسته.نفهمیدم چی گفتن و چی شد ولی ابراهیم خیلی بد کشتی رو شروع کرد و همه‌اش دفاع می‌کرد.🧐 بیچاره مربی ابراهیم، اینقدر داد ‌زد و راهنمائی‌کرد که صِداش گرفت. 🗣 ولی ابراهیم انگار هیچی از حرفای مربی و حتی داد زدن‌های من رو نمی‌شنید و فقط داشت وقت رو تلف می‌کرد.🕰 حریف ابراهیم با اینکه اولش خیلی ترسیده بود 😰ولی جرأت پیدا کرد و هی حمله می‌کرد. ابراهیم هم با آرامش خاصی مشغول دفاع بود. داور اولین اخطار و بعد هم دومین اخطار رو به ابراهیم داد و در پایان هم ابراهیم باخت و حریف ابراهیم قهرمان 74 کیلو شد.😱  داور وقتی دست حریف را بالا می‌برد ابراهیم می‌خندید و خوشحال بود انگار که خودش قهرمان شده. بعد هم دو تا کشتی‌گیر یکدیگر رو بغل کردند. حریفِ ابراهیم در حالی که از خوشحالی گریه می‌کرد خم شد و دست ابراهیم رو بوسید. دو تا کشتی گیر در حال خارج شدن از سالن بودن که از بالای سکوها پریدم پائین و آمدم سمت ابراهیم و داد زدم🤨:"آدم عاقل، این چه وضع کشتی بود. بعد هم از زور عصبانیت با مشت زدم به بازوی ابراهیم😠" و گفتم: "آخه اگه نمی‌خوای کشتی بگیری بگو، ما رو هم معطل نکن". ابراهیم خيلي آرام و 😊با یه لبخند هميشگي گفت:" اینقدر حرص نخور" بعد هم سریع رفت تو رختکن و لباس‌هاش رو پوشید و سرش رو انداخت پائین و رفت.☺️  از زور عصبانیت 😤کارد می‌زدن خونم در نمی‌اومد، همينطور به دروديوار مشت مي‌زدم. 😖نیم ساعت نشستم و وقتی کمی آروم شدم. راه افتادم که برم بیرون. جلوی در ورزشگاه همان حریف فینال ابراهیم رو دیدم که با مادر و کلی از فامیلهاشان دور هم ایستاده بودن و خیلی خوشحال بودن. 🎗🏵 یکدفعه همان آقا من رو صدا کرد. برگشتم و با اخم گفتم:" بله ؟" 😡 🥇🏄‍♂🤼‍♂⛹‍♂🏋‍♀