کتابی که دیشب خریدم منکوبم کرد. صفحه اول کتاب نوشته:
"رود باید آرام باشد تا ماهِ کامل را به خوبی بازتاب کند."
یادتون باشه آدم همیشه قرار نیست حال و حوصلهی حرف زدن و معاشرت داشته باشه. بعضی وقتا فقط میخواد از همه فاصله بگیره، یه گوشه بشینه، به هیچی فکر نکنه و تو سکوت خودش غرق بشه. نه قهریم، نه ناراحتیم، نه چیزی شده؛ فقط لطفاً هر بار نپرسید چی شده، خودمونم نمیدونیم.
مرا در شخص دیگری جستوجو خواهی کرد، ولی نخواهی یافت؛ نه بهخاطر اینکه دیگران بد هستند یا من بینقص بودم، بلکه چون هر قلبی فقط یکبار خانهی واقعیاش را پیدا میکند. تو میگردی میان لبخندها، نگاهها، حتی بوسهها دنبال چیزی که فقط در من بود؛ آن درکِ بیقید و شرط، آن صبوریِ خسته، آن عشقی که خودم را در آن فراموش کرده بودم. و روزی، وسطِ یک گفتوگوی بیاهمیت با کسی دیگر، ناگهان سکوت میکنی و یادم میافتی؛ نه با نفرت، نه با خشم، که با حسرتی عمیق.. که فقط کسانی درک میکنند که عشقِ واقعی را از دست دادهاند و دیگر هیچوقت شبیه آن را پیدا نخواهند کرد.