198.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عمل بقول اوردم براتون
داریوش🛐🛐🛐
اماریم که میزارم 160
https://eitaa.com/joinchat/472909506C8dadd86d2a
زود جوین بده گلبچه😼👺
هدایت شده از اینجانب
📜 #شاهنامه
قسمت سوم: سوگ یک پدر، آغاز یک انتقام
وقتی خبر مرگ سیامک به کیومرث رسید، انگار همه دنیا پیش چشمش تیره شد. باورش نمیشد تنها فرزندش، همون پسری که امید آیندهاش بود، دیگه برنمیگرده. از غم، جامه پادشاهی رو کنار گذاشت و روزها در سوگ سیامک نشست.
به سر برنهاد آن گهی خاک و گرد همیریخت از دیده خونابه زرد
یک سال تمام، همه جا رنگ عزا داشت. مردم هم همراه پادشاهشون عزادار بودن. هیچ صدایی جز گریه و اندوه از اون سرزمین شنیده نمیشد و حتی دل پهلوانان هم از این داغ سنگین شده بود.
همه ساله بود این برش سوگوار همیبود پیچان به کردار مار
اما در دل این ماتم، آتشی روشن شده بود. هوشنگ، پسر سیامک، هر روز با یاد پدرش بزرگتر و استوارتر میشد. اون قسم خورده بود خون پدرش رو بیجواب نذاره.
چو هوشنگ شد تیز و با فر و یال بیامد به نزدیکِ تخت و کلاه
هوشنگ پیش کیومرث رفت و گفت: «اجازه بده خودم به جنگ دیو برم. اگه امروز انتقام نگیریم، فردا دشمن دوباره برمیگرده.» کیومرث به چهره نوهاش نگاه کرد؛ هم غم پسرش رو میدید و هم امید آینده رو.
پس فرمان داده شد. از هر سو، مردان جنگی گرد هم اومدن. همه آماده بودن تا دوشادوش هوشنگ به جنگ دیوی برن که نخستین خون رو بر زمین ریخته بود.
سپه را همه خواند نزدیک خویش دلیران و گردانِ جنگیکیش
سپاه به راه افتاد. هوشنگ در پیشاپیش همه حرکت میکرد و نگاهش فقط به یک هدف بود؛ پیدا کردن دیوی که پدرش رو کشته بود. نبردی که پیش رو بود، قرار بود سرنوشت نخستین پادشاهی جهان رو تغییر بده...
ادامه دارد...
『@badtweeti 』