این روزا عجیب دلم برای پاییز تنگ شده. دلم برای اون هوای خنک، صبحهای ابری، بوی بارون و خیابونایی که پر از برگهای زرد و نارنجی میشن تنگ شده. دلم برای پوشیدن لباسای گرم، چای داغ کنار پنجره، آهنگ گوش دادن توی یه عصر ابری و قدم زدن زیر بارون تنگ شده. پاییز برای من فقط یه فصل نیست؛ یه حسه. یه آرامش عجیب که انگار با اولین بارونش، آدم رو چند لحظه از شلوغی دنیا جدا میکنه.
آری، در مرگآورترین لحظهی انتظار، زندگی را در رؤیاهای خویش دنبال میگیرم، در رؤیاها و در امیدهایم.
کاش میشد از همهچی فاصله بگیرم و برم یه جایی ك خبری از شلوغی و سر و صدای آدمها نباشه؛ جایی بین درختا، کنار صدای آب و زیر آسمونی که تا چشم کار میکنه ادامه داره. طبیعت یه آرامش عجیبی داره؛ انگار لازم نیست اونجا چیزی رو توضیح بدی یا وانمود کنی حالت خوبه. فقط میشینی، به صدای باد بین برگها گوش میدی و کمکم ذهنت آروم میشه. گاهی یه قدم زدن ساده بین درختا، بوی خاک بعد از بارون، نور آفتابی ك از لای شاخهها رد میشه یا صدای پرندهها میتونه بیشتر از هزار تا حرف حالت رو خوب کنه.