چشمانم را که میبندم، میتوانم تصویرش را ببینم
این را خوب بلدم، شاید برای همین هم هست که چشمانم را اینقدر راحت میبندم، برای اینکه یکبار دیگر، حتی در تاریکی پشت پلکهای خستهام، او را ببینم..
دو ماه, شصت شبانه روز، هزار و چهارصد و چهل ساعت.. اما برای من، فقط یک اندازه بوده:
به اندازهی یک نفس طولانی که هیچوقت ته نمیکشد.
امشب هم خوابم نمیبرد، نه از بیخوابی که از بیقراری
هر بار چشمانم را میبندم، یادم میاید که باز هم باید صبر کنم، باز هم باید توی شلوغی جمعیت لابهلای اشنایانم چشم بگردانم برای دیدنش حتی اگر آن نگاه فقط چند ثانیه باشد..
حتی اگر آن چند ثانیه تمام ذخیرهی چند ماه تحمل من را یکجا خرج کند
بهترین و بدترین قسمت ماجرا این است که او هیچ نمیداند.
نمیداند که نفسهایم برای دیدنش حبس میشود،
نمیداند که دلم هر روز هزار بار اسمش را تکرار میکند.
نمیداند که حتی خوابم هم مهمان اوست، نه من
و شاید... شاید همین هم خوب است. چون اگر بداند، شاید دیگر دلیلی برای این همه زیبایی در سکوت نماند. شاید این دوری، این چشم به راهی، همین چند ثانیه مهلت دیدن، تنها چیزی است که به تمام روزهای بیتابیام معنا میدهد.
امشب را هم تحمل میکنم.
مثل همهی شبهای دیگر چون شاید فردا، شاید همین فردا، وسط شلوغی خیابان اصلی یا پیچ انتهای خیابان، ناگهان ببینمش و همان چند ثانیه، تمام ماه های انتظار را فراموشم کند
و وقتی برگشتم خانه، آنقدر از ان لحظه ی کوتاه خاطرهی خوشی داشته باشم که بشود تا ماه دیگر از آن قند توی دلم آب کرد.
برای همین است که میارزد.
و من تا صبح فقط به این فکر میکنم که ای کاش فردا، کاش پیچ بعدی...
https://eitaa.com/96368298/4332
میدانم جایی هستی، پشت این سطرها، با دلی که شبیه دلم نیست اما به یک اندازه سوخته.
تو گفتی آغوشش برایت رویایی دست نیافتنیست.
من اما توی اتوبوسها به دنبال نیم رخ کسی میگردم که شاید هیچوقت حتی دستش را هم نگیرم. تو از رفتنش گفتی، من از نیامدنش. هر دوی ما ایستادهایم توی ایستگاهی که قطاری برایش نیست.
تو شب آخرش را به آغوش کشیدی. من تمام شبهایم را بدون او نفس میکشم. چه فرقی میکند؟
هر دوی ما نفس حبس کردهایم برای کسی که دیگر نیست. تو برای کسی که رفته، من برای کسی که هیچوقت نیامد. هر دوی ما در غیاب، خانه ساختهایم.
ای کاش... ای کاش میتوانستم بگویم درد تو از درد من بزرگتر است. اما نمیتوانم. درد، اندازه ندارد. فقط میسوزد. تو را با تمام خاطراتی که از او داری، من را با تمام خیالهایی که از او ساختم.
اما راستی... آیا تو نمیدانی که او همان لحظه آخر، وقتی روی سینه.ات آرام گرفته بود، تمام بهشتش را در آغوش تو دیده بود؟ آخر کسی که میداند لحظههایش شمرده شده، فرصت بیخیالی ندارد. او در همان نفسهای آخر، فقط به تو فکر میکرد. مطمئنم. چون اگر نبودی، آن نفسهای به شماره افتاده، زودتر از اینها تمام میشد.
حالا بیا هر دو قبول کنیم تو تنها کسی هستی که نفسهای آخرینش را شنیده. و من تنها کسیام که هر روز صداهای تازه را به خیال او تفسیر میکنم. هر دوی ما دیوانهایم. هر دوی ما عاشق. اما هیچکداممان پشیمان از این عشق.
نفسهایش تمام شد، اما تو نگفتی که قلبت برایش از تپش ایستاده. پس هنوز او هست. همین که داری مینویسی، یعنی هنوز آغوشت را برایش باز گذاشتهای و من هنوز در خیال قدم میزنم برای کسی که قرار نیست بیاید.
ما هر دو در یک بهشتیم، فقط با اسمهای مختلف.تو اسمش را گذاشتی «رفتن»، من گذاشتم «نیامدن»
هر دو به یک معنا: ماندن در عشق، بدون بودن.
ما خسته و غمگینیم
تو از آن شب آخر، من از تمام شبهایی که هنوز نیامده و نمیاید.
هیچ نیمهی گمشدهای وجود ندارد ! تنها چیزی که وجود دارد ، تکههایی از زمان است که در آنها ، ما با کسی حال خوشی داریم ، حالا ممکن است سه دقیقه باشد ، دو روز ، پنج سال یا همهی عمر ... !