و من رفتم،
از آنجا نیز رفتم.
نمیدانم آیا درآخر جایی باقی خواهد ماند تا آن را از آن خود بدانم و درش حس خود بودن کنم؟
از میان زخمهایمان نور میتابید،
لبخند که میزدیم، می درخشیدیم،
چشمانمان از شوق برق میزد،
و ما ساخته شده بودیم تا نور باشیم.
اما نمیدانم چرا در تاریکی مطلق به سر میبریم،
مگر این تاریکی روزنه نورهای ما را کور نمیکند؟
ما که متوجه نشدیم، خلق شدیم تا بدرخشیم یا خلق شدیم تا با تمام دردها مبارزه کنیم و سیاه نشویم؟
کسایی که خوندن به نظرشون
کاراوال بخونم یا پادشاه پریان؟
دلم میخواد بخونم و موندم بینشون🙏
و نظرتونم بگید اصلا دلم نمیخواد خسته بشم و نصفه بذارمش🙏
شماره "۱"
هیچکس یه دونهشم نخونده یعنی؟ مگه میشه مگه داریم
دارن دونه دونه پیام میدن😁
دارم میخونم ولی نمی تونم جواب بدم دمتون گرم🙏
امشب شبکه نمایش ساعت یازده میخواد فیلم ورزشی بده، درباره هاکیه
من که میخوام ببینم اگه خواستید شما هم ببینید😁
به هر حال فکر نکنم از دیدن هاکی پشیمون بشید🤷♀️
شماره "۱"
[آکس نه اسمش آکس بود نه شبیه گاو نر بود. فقط چون مثل گاو سرش را میانداخت و وارد جایی میشد، این لقب
[وقتی مُرد، لبخند میزد،
درد داشت و لبخند میزد و این قهرمانانهترین کاری است که یک مرد میتواند انجام دهد، که برای دلخوشی دوستش، با تمام دردی که دارد، لبخند بزند.]
[خرس عروسکی تینا کوچولو، توی آتش سوخت.
صاحبش هم همینطور،
و او حتی در لحظه آخر هم عروسکش را در آغوش گرفته بود.]
[این داستان دیگر درباره متوقف کردن یک شیطان نبود، آنها باید انتقام خون دوستانشان را میگرفتند.]