eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
180 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/4284192
مشاهده در ایتا
دانلود
اینم سه تا عکس از شخصیت‌ها (قشنگ معلومه داغونن و هوش مصنوعی یاری نکرده😂😂😂) وقتی حوصله نداری به هوش مصنوعی بفهمونی دقیقا چی میخوای این میشه ها😄
پاشید بیاید بگید ویدار نیست چی دوست دارید براتون فعالیت کنم؟😁
هر چی دوست بگید منم تمام تلاشم رو میکنم🙃🤝
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/1161 شخصیت های واقعا باحالین عجب داستانی واقعا از موقرمز ها خوشم میاد ایده ی مسخره ایه و نمیدونم چطور بیانش کنم راجب جادوی چشم ها بنویس، عمقشون، اینکه همه حقیقت وجودی انسان رو فاش میکنن
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/1166 البته بخش دوم پیام در جواب این بود که گفتی چه فعالیت میخوای انجام بدی سو تفاهم نشه
شماره "۱"
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/1161 شخصیت های واقعا باحالین عجب داستانی واقعا از موقرمز ه
وایییی من ذوق خیلی زیاددد😭✨ اره منم خیلی از مو قرمزها خوشم میاد و به نظرم خیلی باحالن🥺 عه چرا مسخره ایده‌‌‌ای که دادی عالی بود حتما در اولین فرصت می‌نویسم شاید امشب؟😁
از این به بعد زیر پیام‌های ناشناس جواب میدم🌱
به قول راوی، پارازیت⚡️
با تشکر از ایگدراسیل، بیاید قسمت اول داستانک رو بخونید و من برم.
ارواح از دو جاودانه می‌گفتند. از دو برادر که دوشادوش هم، محافظ نیکی و روشنایی بودند. برخی می‌گفتند، دو برادر فرشته چپ و راست خداوند است، و ایشان، نور رحمتش را این چنین بر سر مردمان نازل فرموده. آزاریل و مالکوعِم، درون قصر تندر زندگی می‌کردند، همانجا که روی تپه‌ها بنا شده بود و هیچکس اجازه رفتن به آنجا را نداشت. آن‌دو، قوی ترین، سریع ترین و حرفه‌ای ترین جنگجویانِ شناخته شده بودند، و همواره از روشنایی و حق، دفاع می‌کردند. آزاریل با موهای سپید و ظاهر اِلف گونه، آرام‌تر و سربه‌زیر تر بود. اما مالکوعم، همیشه شور و شوق بیشتری در خود داشت و علاقه بیشتری به شهرت و از بین بردن دشمنان. البته، هر قهرمانی یک دشمن می‌خواست، دشمن برادران، جیکوف، بود. مردی زاده شده از یک انسان و از یک کنترلگر آتش، با موهای سرخ و قدرت مهار نشدنی در آتش، همیشه عطش سیری ناپذیری به سوزاندن داشت. جادوگری پیر، روزی درون جنگل خموش، از دو برادر برای او خواند، سپس گفت برای اینکه جاودان شود و خود تبدیل به یک کنترل‌گر آتش شود، باید قلب برادران را درون آتش‌فشان کومودو بیاندازد. و این چنین، داستان آغاز شد.