پس بیاید بنوشیم، به افتخار سربازانی که در سرمای جنگ حتی خونشان هم یخ زده.
به افتخار مادرانی که میدانم چگونه فرزندانشان را با درد بدرقه میکنند،
به افتخار تمام ملکهها و پادشاههایی که این سرزمین را حفظ کردند و به افتخار خودتان،
مردم قدرتمند این سرزمین.
سرزمینی که نام دارد و ما برای نامش جان میدهیم اما درواقع این سرزمین از شما ساخته شده،
از شجاعت، امید، و اقتدار شما.
از شرافت شما.
پس مینوشیم به افتخار پیروزی و به افتخار سرزمینمان،
مادرمان، خانهمان و پشتیبانمان.
شماره "۱"
پس بیاید بنوشیم، به افتخار سربازانی که در سرمای جنگ حتی خونشان هم یخ زده. به افتخار مادرانی که میدا
برای داستان عکس و سرزمین فانتزی نوشته شد ولی موقع نوشتنش ایران جلوی چشمام بود...
_قول بده که تنهام نمیذاری... آخه من از تنهایی میترسم.
_به شرافت انگشت کوچیکم قسم که هیچقوت تنهات نمیذارم، و اگه جسمم زیر قولش زد به اصالت این قسم، قسم که روحم تنهات نمیذاره.
راست میگفت، همیشه کنارش ماند، البته جسمش رفت اما روحش واقعا ماند. نمیتوان جسمش را سرزنش کرد، وقتی زیر قولش زد که دیگر انگشتی برایش نمانده بود، نه انگشت کوچکی نه دستی و نه پیکری.
تمامش سوخت.
اما روحش ماند و هیچگاه زیر قولش نزد.
پری دستش را روی دست سیاه الف گذاست و همانطور که اشک در چشمان درشتش جمع میشد گفت:《نتونستم بگیرمت... این دست لعنتی نتونست نجاتت بده.》
دستش را مشت کرد و آنقدر به زمین کوبید تا بر روی برگهای سبزش خون جاری شود.
الف دست سیاهش را به سختی تکان داد و با آخرین جانش دست پری را گرفت، خون بر روی سنگ سیاه دست الف جاری شد:《نه... تقصیر تو نبود. میدونی که... من بال نداشتم، کسایی که بال ندا... ندارن سقوط میکنن. اما دستای تو... دستای تو جادوی منِ معمولی بود.
دستان تو گل رز سنگ سیاه بود.》
و دستان خونین پری را بوسید.
لب الف همانجا ماند اما جانش دیگر آنجا نبود. لبش از خون پری سرخ شد، و خون قطره قطره به همراه اشکهای پری چکید رو الف.
و اینچنین شد که الف سیاه، معمولی و نفرین شده، در آخر پس از مرگش در آغوش گلها و طبیعت خفت.
پرواز.
کلمهای دورتر از هرچیز دیگر.
کلمهای ورای تصور، خاطرهای پس ذهن مشوش او که هیچ رنگ و بویی نداشت.
خاطرهای که در عین فراموشی، تنها خاطرهی واضحش بود.
روزها و شبها با حسرت مینشست و بر زیر کتفش انگشت میکشید تا شاید پشت آن زخم بزرگ، نشانهای از بودن بال پیدا کند.
همانطور که اشک در چشمانش جمع میشد، آنها را میبست و ابرها را به یاد میآورد، نور خورشید که بر روی دستانش میرقصید و باد که لابهلای موهایش میپیچید.
پرواز تجربهای بود که به حسرت و توهم میمانست،
تجربهای که یادآوری آن شادی داشت اما به همراهش نیز غمی وصف ناپذیر میآمد.
غمی وصف ناپدیر برای فرشته سقوط کرده...
میخواهی اشکهایم را متوقف کنم؟
از نظرت ضعیفم؟
تو درک نمیکنی. من فقط خستهام. خسته از همه چیز و بیشتر از همه، خسته از آنکه داخل خودم بریزم. آخر میدانی افرادی همچون تو، مدام در گوشم میخوانند که باید قوی باشم و اشک نریزم.
اما اگر اشک نریزم تمامش جمع میشود، آنگاه که جمع شد در مغزم فریاد میزنند و پس از آن فکرها میایند.
هیچ میدانی فکرها چقدر بی رحمند؟ آنها خیلی زیادند... توقف ناپذیر. همش میآیند و من میخواهم سرم را به دیوار بکوبم تا بروند.
پس ساکت شو و اجازه بده اشک بریزم. حالا میخواهم فریاد بزنم، میخواهم جهان بداند که من خستهام!