eitaa logo
شماره "۱"
356 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
180 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/4284192
مشاهده در ایتا
دانلود
پری دستش را روی دست سیاه الف گذاست و همانطور که اشک در چشمان درشتش جمع می‌شد گفت:《نتونستم بگیرمت... این دست لعنتی نتونست نجاتت بده.》 دستش را مشت کرد و آنقدر به زمین کوبید تا بر روی برگ‌های سبزش خون جاری شود. الف دست سیاهش را به سختی تکان داد و با آخرین جانش دست پری را گرفت، خون بر روی سنگ سیاه دست الف جاری شد:《نه... تقصیر تو نبود. می‌دونی که... من بال نداشتم، کسایی که بال ندا... ندارن سقوط می‌کنن. اما دستای تو... دستای تو جادوی منِ معمولی بود. دستان تو گل رز سنگ سیاه بود.》 و دستان خونین پری را بوسید. لب الف همانجا ماند اما جانش دیگر آنجا نبود. لبش از خون پری سرخ شد، و خون قطره قطره به همراه اشک‌های پری چکید رو الف. و این‌چنین شد که الف سیاه، معمولی و نفرین شده، در آخر پس از مرگش در آغوش گل‌ها و طبیعت خفت.
پرواز. کلمه‌ای دورتر از هرچیز دیگر. کلمه‌ای ورای تصور، خاطره‌ای پس ذهن مشوش او که هیچ رنگ و بویی نداشت. خاطره‌ای که در عین فراموشی، تنها خاطره‌ی واضحش بود. روز‌ها و شب‌ها با حسرت می‌نشست و بر زیر کتفش انگشت می‌کشید تا شاید پشت آن زخم بزرگ، نشانه‌ای از بودن بال پیدا کند. همانطور که اشک در چشمانش جمع می‌شد، آنها را می‌بست و ابر‌ها را به یاد می‌آورد، نور خورشید که بر روی دستانش می‌رقصید و باد که لابه‌لای موهایش می‌پیچید. پرواز تجربه‌ای بود که به حسرت و توهم می‌مانست، تجربه‌ای که یاد‌آوری آن شادی داشت اما به همراهش نیز غمی وصف ناپذیر می‌آمد. غمی وصف ناپدیر برای فرشته سقوط کرده...
می‌خواهی اشک‌هایم را متوقف کنم؟ از نظرت ضعیفم؟ تو درک نمی‌کنی. من فقط خسته‌ام. خسته از همه چیز و بیشتر از همه، خسته از آنکه داخل خودم بریزم. آخر می‌دانی افرادی همچون تو، مدام در گوشم می‌خوانند که باید قوی باشم و اشک نریزم. اما اگر اشک نریزم تمامش جمع می‌شود، آنگاه که جمع شد در مغزم فریاد می‌زنند و پس از آن فکر‌ها میایند. هیچ می‌دانی فکرها چقدر بی رحمند؟ آنها خیلی زیادند... توقف ناپذیر. همش می‌آیند و من می‌خواهم سرم را به دیوار بکوبم تا بروند. پس ساکت شو و اجازه بده اشک بریزم. حالا می‌خواهم فریاد بزنم، می‌خواهم جهان بداند که من خسته‌ام!
خب برا امشب بسه دیگه نظر یدیدا حتی اگه شده بگید چرت بودن.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسم به قطرات بارانی که روی شاخه‌های برهنه درختان‌اند قسم به آنان که دوستت دارم قسم به تلاش آنها برای ماندن روی شاخه درخت و قسم به تلاش من برای عشق ورزیدن به تو افسوس من نتوانستم کافی باشم و افسوس که قطره از روی درخت پایین افتاد...
شاید، شاید چون یک گربه خیابانی‌ام نمی‌فهمم من روزهای زیادی را در خیابان‌ها پرسه زدم و آدم‌هایی زیادی از کنارم عبور کردند آنها موجودات بزرگی هستنند که صحبت میکنند برخی‌هایشان بی‌اعتنا از کنارم عبور کردنند و من نیز کاری با آنها ندارم... اما خیلی از آنها موقع دیدن من با من صحبت میکنند، با مهربانی و ترحم! اما من خیلی از آنها را دیدم که غمگین و ناراحت‌اند، ولی هرگز باهم حرفی نمیزنند و کسی هم کلمه‌ای از غم آنها نمیپرسد. چرا؟ خیلی‌هاشان مرا به خانه میبرند و به من سرپناه و غذا میدهند! اما وقتی میبینند کسی خانه ندارد ذره‌ای اهمیت نمیدهند و عبور میکنند و اگر کسی در خانه‌شان زندگی میکند سر او منت میگذارند و درخواست ورقه‌های سبز بی ارزشی را دارد. چرا؟ آنها مرا ناز میکنند و مهربانند! اما وقتی کسی قلبش شکسته دست نوازشی بر سرش نمیکشند و تازه قلب او بیشتر زیر پاهایشان له میکنند. چرا؟ هربار با عبور آنها از کنار این سوالات در سرم می‌چرخد و هربار هربار این سوالات به من هجوم می‌آورند. هربار میپرسم چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا آنها با چیز‌های براقی مانند ستاره در آسمان که موشک مینامندش هم را میکشند و حق زندگی هم میگیرند؟ چرا از هم دیگر وسایلی را بدون اجازه برمی‌دادند و به داشته‌هایشان قانع نيستند؟ چرا حسادت میکنند؟ چرا خود را دوست ندارند؟ چرا هم را دوست ندارند؟ آنها میتوانند صحبت کننند و شبیه هم هستتند، ولی ترحم آنها برای یک گربه‌ست. شاید چون من انسان نیستم و نمیفهمم...
آدم‌هایی را دیدید که همیشه خوشحال و خوش رفتارند؟ دیدید که لحظه‌ای با تلنگری کوتاه میزنند زیر همه چیز و گریه میکنند؟ لحظه‌ای امانشان دهید. فقط ماسک دروغین خوشحالی‌شان ریز غم‌هایشان خرد شده. فقط چند لحظه فرصت دهید. فرصت دهید تا مانند هزاران بار قبل تکه‌های ماسکشان را بچسبانند و دوباره بخنند. فقط چند لحظه! تحمل کنید... تحمل کنید و دوباره لبخند دروغین‌شان را ببینید و آنها قلب خرد شده‌شان که از زهر غم مرده را پنهان کنند.
من با قلم شکسته‌ام مینویسم قلم شکسته‌ام بی‌نظیر نیست و ترک‌هایی رویش دارد، مثل قلب من قلمم را استاد ماهری نساخته. فقط یک قلم معمولی‌ست که دوستش دارم قلمم گاهی جوهر پس میدهد و کاغذ را خراب میکند. مثل من! من هم اشتباه میکنم قلمم گاهی انقدر مینویسد و مینویسد که جوهرش ته می‌کشد، مثل من که انقدر می‌نویسم تا افکار را از ذهن آشفته‌ام روی کاغذ بریزم و تمام شوند. قلمم نویسنده ماهری نیست ولی بد هم نمی‌نویسد. قلمم گاهی میرود سراغ کارهایی که خیلی در آنها ماهر نیست، گاهی طراحی و گاهی نوشتن اعداد و... مثل من که از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر پریدن و سر در آوردن از همه چیز را دوست دارم. اگر من درخت کهن‌سالی باشم، قلمم از جنس من خواهد بود، از چوب من، از جنس افکار من، از جنس من... قلمم هدیه سخت‌ترین نقد کنندگان من است، که هیچ گاه مرا نقد نکردند! فقط مشوقم بودند و این قلم هدیه‌ای از آنها‌ست. هدیه‌ای از طرف هم‌نشینان شگفت‌انگیزم که مرا بیشتر از خانواده‌ام شناخته‌اند. قلمم سعی دارد بهترین باشد و این گاهی باعث میشود از تلاش و خستگی و نتوانستن، دیگر ننویسد بازهم مثل من! قلمم، من است و من، قلمم... نوشته شده توسط قلم شکسته ایگدراسیل
🌱خدا لباس قشنگای درختا رو دوخته و حالا کم‌کم دارن تن میکنن‌شون. دل ابرا گرفته و یه هو میزنن زیر گریه. شاید امسال بوی عید نیاد، آخه صدای گریه و فریاد و شعار همبستگی غالبه. ولی اینم میگذره و خاطراتش چه خوب و چه بد میمونه.🌱 شما منو با ایگدراسیل میشناسید، وشاید فکر کنید که این فقط یه لقبه و من واقعی یه چیز دیگه‌ست.
ولی نه!
شاید این منی که میشناسید حتی من تر از خودم باشه . و واقعا شما یه بخشی از منو بیدار کردید که شاید تا آخر عمر پنهان میموند. به خاطر شماست که ایتا یکی از پر استفاده‌ترین اپلیکیشن‌هام شده و این منی که نیمچه نویسنده‌اس ظاهر بشه. دوست‌تون دارم و بهترین‌ها رو براتون خواستارم. از اعماق قبلم دلم میخواد کتابای چاپ شده‌تون رو با امضاتون بخونم و افتخار کنم که یه روزی باهاتون حرف زدم. دلم میخواد به شغل مورد علاقه و زندگی آرزوهاتون برسید. و امیدوارم سال بعد انقدر اتفاقات خوب براتون بیوفته که یادتون نره. و امیدوارم منو یادتون نره و سال‌ها کنارهم بمونیم. با آرزوی بهترین‌ها برای بهترین دوستان و مشوقان من❤️✨