هدایت شده از اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو🇮🇷
سال ها بود که منتظر بود.
در آن مدت ، انتظار برایش ابدی و زجرآور به نظر می رسید. اما حالا گذشته در نظرش مانند داستانی بود که به هنگام خواب گوش کرده بود؛ یا شاید هم یکی از داستان هایی که با دست خودش نوشته بود.
لبخندی بی ریا زد و احساس کرد چین و چروک های صورتش کشیده می شوند. کیف دستی قدیمی اش را برداشت. دیگر زهوار دررفته شده بود، اما برای او عزیزترین دارایی اش بود. و محتویات کیف...تمام آنها بود. تمام افسانه هایی که با قلم او بر صفحات سپید کاغذ نقش بسته بودند.
و اکنون ، خوشحال و مشتاق ، کنار تابلوی محبوبش ایستاده بود. رود درون تابلو ، که همیشه به رنگ آسمان بود ، اکنون مانند طلا می درخشید. او با شادی قدم به درون تابلو گذاشت و بر خلاف همیشه ، موفق شد به داخل بخزد. اما هنگام ورود احساس کرد از چیزی جدا می شود ؛ چیزی سنگین ، اضافی و دست و پاگیر. او سبک تر از همیشه پیش رفت و به صدای مبهم افتادن چیزی در پشت سرش توجهی نکرد.
آنجا ، خدمتکاری جیغ کشید. او دوید و کنار بدنی تهی نشست. اما حیاتی ترین جزء بدن دیگر آنجا نبود. روح بدن جایی بسیار دور تر ، بی خبر از همه ی اینها ، شاد و خرم بود.
شماره "۱"
سال ها بود که منتظر بود. در آن مدت ، انتظار برایش ابدی و زجرآور به نظر می رسید. اما حالا گذشته در نظ
اینو یه بار فرستادم فور نخورده بود ببخشید😁
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/1333
واو خودتون نوشتینش؟
#دایگو
~~~~
ای وای نه ببخشید
از کانال محیا خانوم فرستادم یادم رفت فور بزنم😁😶🌫😖
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/1336
هیچی شخصیت یه فیلمه😂
#دایگو
~~~~
عهه😂
گفتم، هرچی میبینم خوشگله واسش متن مینویسم😂😂
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/1337
نگران نباش هرچی بیشتر بخونی و بنویسی ماهر تر میشی همش به زمان و تمرینه
#دایگو
~~~~
صد درصد موافقم
همیشه تمرین جوابه
خیلی وقت پیش
فکر کنم ۱۰ سالم بود تو یه مسابقه نویسندگی، خیلیییی اتفاقی با اینکه هیچی تا اون موقع ننوشته بودم شرکت کردم
اولین داستانم رو اون موقع نوشتم و تا مرحله آخر بالا رفتم ولی متاسفانه نتونستم ببرم